تو نیستی ُ اینهمه بوو، هست !
اینو وقتی فهمیدم که خاطراتت رو که مرور می کردم توی اتاقم یه بویِ خوبی می پیچید... نه عطر بود ُ نه گل ُ نه عود ُ ... فقط تو بودی، اونم نه رو بروم، که توی ذهنم ، توی خاطراتم...
وقتی فهمیدم که حتی خیابونِ با تو، بدون تو هم بوی تو رو میداد... حتی اون بستنی فروشی که من بستنی هاشُ دوست نداشتم هم بوی ِ تو رو داره از اون به بعد... حتی بستنی هاشم طعمِ تو رو دارن، حتی قهوه ی ترکی با تو خوردیم ُ مزه ی زهرمار داشت، دیگه الان طعم عسل میده... ببینم، نکنه تو به جُز بوو، طعم هم داری؟ که اگه اینطور نیست پس اون بستنی هایِ طعم ِ تو، اون قهوه های ِ تُرک ِ طعم ِ عسل،دروغگوترین های دنیان ...
پارکی که نرفتیم، سینمایی که نرفتیم، فیلمی که ندیدیم، حرفی که نزدیم، حرفی که نزدی... همه شون بویِ تو رو میدن ...
حالا که رفتی، من چیکار کنم با این همه « بوی ِ تو » ؟
عکسی ازت نیست، حرفی ازت نیست، حرفی باهات ندارم، رویایی نیست، خاطره ای نیست، پس اینهمه «بوی ِ تو» اطرافِ من چیکار میکنن؟
جونمُ بدم ، قول میدی بری؟ بری از شامه ام؟ از خیالم؟ از قلبم؟ از ذهنم؟ از کنارم؟
* برای ِ عشقی که نبوده و نیست هم !!!