9
بعد همیشه میگفتم خوشبحال اونایی که بعد از مرگشون ، نابود نمیشن... مثِ مادر بزرگم که اینقدر اخلاق خوب داشتن که هنوز که هنوزِ، تا هفت طایفه اون ورتر برای انجام هر کاری، میگن خدابیامرز فلانی، این کار رو اینجوری انجام میداد و خلاصه انگاری مادربزرگم دارن نفر به نفر گسترش پیدا میکنن... یا مثلا ادیسون، چندساله که مرده؟ ولی نابود نشده، نرفته، هست...
اصلا چرا راه دور برم؟ همین امام حسینِ عزیزِ خودمون... با یه انتخاب درست و قدم برداشتن تویِ یه راهِ درست تر و خدایی تر، هزار و خورده ای ساله که یادشون و راهشون ماندگار شده هرچند خودشون سالهاست شهید شدن...اصلا انگاری یه مشعلِ نورانی رو گرفتن دستشون و عالم و آدم از همه جای دنیا، با دیدنِ این نور، هدایت میشن و میپیوندن بهشون، اونم فقط با هفتادُ دو نفر آدم... بعد میبینم انگاری آدم برای موندگار شدن، نباید که دستش پر باشه از لحاظ کمی!
یا مثلا نویسنده های خوب، با آثار خوبشون موندگار شدن، مث شیخ عباسِ قمی با مفاتیح الجنان ِش ... حالا هرچند سال که از فوتشون بگذره...
بعضی ها با علمشون، ابن سینا، ابوریحان بیرونی، غیاث الدین جمشید ، نیوتون، گالیله و کلی آدمِ دیگه...
هر کدوم با یه چیزِ خدایی موندگار شدن،هیچکدوم برای شهرت کاری انجام ندادن، ولی شهرت و ماندگاری پیداکردن... یکی یه کتابِ خوب نوشته، یکی یه کارِ خوب کرده، یکی یه حرف محشری زده، یکی خانواده شو فدا کرده، یکی یه نسلِ خوب داشته با فرزند صالح و و و و
خدایا من از نابودی، بیشتر از مرگ می ترسم... راه رو نشونم بده و بهم کمک کن که بعد از مرگم ، نابود نشم، گم نشم...
من دوست دارم توی راهِ تو جون بدم... این علمی که دارم میخونم ذره ای ارزش نداره اگه برای تو، در راهِ تو و برای کمک به اسلامِ تو صرف نشه... میدونم ریاضی چیزی نیست که بشه باهاش کارِ خاصی کرد یا در راهِ خاصی صرفش کرد... اما مادامی که تو بخوای، میشه... پس تو برام بخواه...
من دوست دارم علمم رو، جونم رو در راه تو و برای تو صرف کنم، اونم برای اینکه تو دوسم داشته باشی... خودت راه رونشونم بده :)
*الهی آمین