عاغا ما بعد حدود دوماه از امروز رسما تابستونمون کلید خورد:دی

تا 1 مهر البته :))
خلاصه دیشب زنگ زدم به اون آقایی که همیشه باهاش میرفتم شهرمون و قرار شد وقتی مسافراش رو سوار کرد، بیاد دم دانشگاه دنبالم... منم دیگ صبح ساعت 8 بیدار شدم و وسیله هامو جم کردم و آماده شدم و دراز کشیدم روی تختم که آقای ت الان زنگ میزنه، دو دیقه دیگه زنگ میزنه... دیدم نخیر، خبری ازش نشد، ساعت10:15 بهش اسمس زدم که هنوز راه نیوفتادین؟ دیدم جواب نداد تا اسعت 11:15 که دیدم بنده خدا نوشته خانوم ح من ماشینم صبح خراب شده1  اصلا نیومدم کرمانف و کلی معذرت خواهی!
گفتم خدایا چه غلطی بکنم...برم؟نرم؟ کلی آدم خونه منتظر منن.. از یه طرف شیطون بیخ گوشم وز وز میکرد بابا نرو، لابد خطری بوده که کنسل شده و بیخیال بمون برا جشن... از یه ورم میگفتم که مامان گناه داره طفلی بخواد دست تنها اینهمه تمیز کاری کنه و خلاصه ساعت حرکت سرویس های دانشگاه به مرکز کرمان2 رو نگاه کردم دیدم 11:40 یه سرویس میره، خلاصه بدو بدو رفتم که به سرویس برسم و برم سرمیدون تاکسی های بین شهری که با یه تاکسی برم خونه...
عاغا ما رفتیم و رسیدیم شد 12:10 دقیقه...یه هویی یه آقایی اونجا گفت میری خونه ؟ گفتم آره و گفت بیا من یه نفر کم دارم، بعد دیدم که داره میره یه سمت جدا از تاکسی ها، گفتم شما شخصی هستین؟ گفت آره :/ منم گفتم با شخصی نمیرم و راهمُ کج کردم سمت تاکسیا...
بعد باز یه آقای دیگه دوید سمتم و گفت میری خونه؟ منم گفتم آره و گفت اوکی من یه نفر جا دارم بیا بریم، داشتم میرفتم که دیدم عه، چقدر آشناس این آقاهه... یه هویی دیدم یا ابرفرض! این همون آقاس که یه باردیگه باهاش اومدم و نصف عمر شدم4...بعد گفتم آقا من با شما نمیام، گفت عه چرا؟ سه تا مسافر دیگه ام خانومه ها! بعد منم در یک حرکت کاملا تکنیکی، خیلی ریز از دستش فرار کردم و رفتم بین جمعیت و اونم هرچی دورو برش رو نگاه کرد منو ندید و بیخیال شد!
حالا فکر میکنین ساعت چند شده بود؟ 12:15  فقط پنج دقیقه گذشته بود... بعد رفتم بین تاکسی ها و یه آقا گفت میری خونه؟ گفتم آره و گفت بیا با من بریم یه مسافر دیگه هم دارم، فقط دوتا کم دارم..یه کم به قیافه اش نگاه کردم دیدم موجه میزنه!
خلاصه بیرون ماشین واستادم و منتظر بودیم دوتا مسافر دیگه پیدا شه بریم... دیدم از پشت سرم صدا میاد، برگشتم دیدم یا خودِ خدا! یه آقایی با یه چوب گنده ی چماق مانند! و یه زنجیر کلفت که به سرش بسته بود، فحش بده داره میره یه سمتی! گفتم با خودم حکیمه بدبخت شدی رفت! دعوا میشه الان یه چوب میخوره تو سر ُ کله ات ، تابستونت شروع نشدهف تموم میشه اگه زنجیر بخوره تو چشت چی؟ حالا خر بیارُ باقالی بار کن... دیگه یکی باید دستتم بگیره ببره توالت 
گفتم خدایا؟ با من شوخیت گرفته؟ من زنده و سالم برسم خونه مون دیگه غلط کنم جز با آقای ت، با هیشکی نمیرم خونه... خلاصه دردسرتون ندم، بنده ساعت 1 با همون ماشین سومی، راه افتادم و بعد دوساعت رسیدم خونه... نیمه ی پر لیوان توی کل ماجرا، اینه که سالم و زنده رسیدم! نه کور شدم نه مُردم
و اینگونه شد که به لطف خدا، بنده اولین روز تابستونم رو در کمال سلامت سپری کردم، ان شاءالله بقیه اش بدون هیچ دردسر و خیلی روتین و معمولی بگذره : ) آمین

1. ایشون روال کاریش اینه که صبح ساعت5 از شهر ما به سمت کرمان راه می افته و حدودای 10 تا 11 هم از کرمان به سمت شهر ما بر میگرده

2.دانشگاه ما یه خورده از شهر خارجه، حدود 20 دقیقه

3. از اونجایی که نمیخوام اسم شهرم رو بگم، به جاش میگم «خونه»

4. یه صبح که میخواستم بیام دانشگاه از خونه، قرار بود با آقای ت بیایم که بنده خدا ساعت5 صبح زنگ زد که شرمنده ماشینم خراب شده و خودم نمیتونم بیام ولی زنگ زدم یکی از همکارا میاد دنبالتونف از اونجایی که با داداشم بودیم قبول کردیم و آقاهه اومد و سوار شدیم... بعد من چون توی ماشین نمیخوابم بعد حدود یه رب،از توی آینه دیدم که یا خدا! این آقاهه خوابِ خوابِ پشت فرمون! گفتم حالا عیب نداره شاید همین یه بار بوده، دیدم که نع! قشنگ هی میخوابه هی بیدار میشه، و اینقدر خوابش توی همون 30، 40 ثانیه عمیق میشه که قشنگ پاش از روی پدال گاز برداشته میشه، سرعت میاد پایین و حتی ماشین سمت چپ کشیده میشه، بعد خودش از خواب میپره! داداشمُ بیدار کردم گفتم پاشو یه کاری کن تا نزده جوون مرگمون کنه! عاغا عینِ دوساعت راه رو، اگه یه ثانیه به حال خودش رهاش میکردی و باهاش حرف نمیزدی، دوباره خواب میرفت یادمه کلی صلوات نذر کردم که سالم برسیم