امروز رفتم سرِ کلاسِ استادِ دوست داشتنیم، بعد ازشون اجازه گرفتم که میشه بشینم سر کلاستون؟ چون من این درس رو پارسال همین موقع داشتم و پاسش کردم به لطف خدا...
بعد ایشون با خوش اخلاقی قبول کردن ، ساعت 11:40 هم بدو بدو با میم جانم رفتیم سوار سرویس و رفتیم سمت دانشگاهی که دکی با یکی از اساتیدش صحبت کرده بود که برم بشینم سرِ کلاسش ...
نکته ی جالب اینکه داداشم ترم قبل با همین استاد یه درس داشته و بلاخره من و داداشم یه استادِ مشترک داشتیم:دی

اونجا که بودم، دکی بهم زنگ زده بود و من متوجه نشدم، بعد من بهشون زنگ زدم و باز ایشون جواب ندادن، چند دقیقه بعد خودشون بهم زنگ زدن و گفتن که من میخواستم ببینم چیکار کردی که البته خودم آقای دکتر رو دیدم و گفتن که هماهنگ کردی و اینکه من الان توو این دانشگاهم و تا حدود یکی دو ساعت دیگه دانشگام و بعد میرم، اگه کارم داشتی حتمن حتمن زنگ بزن و بعدم خداحافظی کردیم و قطع کردن...
بعد هم رفتیم سمت دکتر که ببینیم چه خبره که خبری نبود و کلا همچی افتاد برای سه شنبه ی آینده ان شاءالله...

الان بسیار بسیار خسته و داغونم، کلی راه رفتیم با میم جانم.. و بلاخره ساعت 18:50 رسیدیم اتاق و ولو شدیم جفتمون...

 

* توکلت الی الله