44-من و حال و هوای این روزهایم...
همه چیز در جریان است،روز تمام میشوم و شب می آید...
شب تمام میشود و جایش را به روز میدهد....
ماه و خورشید جاهایشان را با هم عوض میکنند...
من در این رفت و آمد شب و روز،ماه و خورشید چه گونه ام؟!
صبح شنبه که بیدار میشوم صبحانه میخورم،لباسهایم را میپوشم و به دانشگاه میروم.بعد از کلاس به سالن مطالعه میروم تا شروع کلاس بعدی....
سه روز اول هفته ام اینگونه میگذرند...
همه چیز هست جز یک چیز که همه چیز است...
عصر روز ۲شنبه پایان کلاسهایم است.به خانه می آیم و اتاقم را که شبیه هر چیزی هست جز یک اتاق،تمیز میکنم.لباسهایم را در کمد لباسها جای میدهم و آنهایی را که نیاز به شستن دارند در لباسشویی می اندازم و کتابهایم را که در وسط اتاق پهن است در قفسه های کتاب میگذارم...
صبح سه شنبه تا عصر جمعه را اصولا استراحت میکنم.زمانی که از استراحت خسته شدم به کتابهایم پناه میبرم و یک ساعتی را درس میخوانم.شب ها میخوابم و ....
دوباره شد صبح شنبه،روز از نو و روزی از نو...
اما انگار یک چیز کم است.
کمی فکر میکنم.دنبال گمشده ی این روزهایم میگردم.
انگار همه چیز هست جز او که باید باشد و نیست!
در همه چیز هست،معجزه هایش را که انگار رنگ عادت گرفته اند برایم میبینم و به سادگی میگذرم از کنارشان انگار خیلی راحتند این معجزه ها...
کمی بیشتر دنبالش میگردم.در تمام زندگی ام هست.از رگ گردن به من نزدیکتر است.اما روز و شبم میگذرد حتی بدون دقیقه ای یادِ او.و حتی یادم نیست که تمام زندگی ام را مدیون اویم...
یافتم انگار گمشده ی این روزهایم را، خدا....
چه فایده نماز هایی را که خوانده میشود بدون او...
مگر مجله میخوانم که هیچ اثری از خدا نیست در نمازهایم؟!
هر روز نفس میکشم،راه میروم،هر روز میبینم که خورشید طلوع میکند و ماه شبها در آسمان میماند بدون اینکه روی زمین بیوفتد،اما خیلی سطحی میگذرم...
غافل از اینکه حتی من هم معجزه ی اویم...
غافل از اینکه اگر خدا،مثل من که اورا فراموش کرده ام فراموشم کند به فنا و نابودی تبدیل میشوم...
خدایا انگار در زندگی ام،در روزمرگی هایم و در شادی هایم به یاد همه هستم جز تو...
انگار شادی هایم را با همه تقسیم میکنم به یاد همه هستم و سهم تو،تو که از رگ گردن به من نزدیک تری،توکه خالق مهربان منی،فقط غصه ها و رنج های من است...
تا غصه ها به سراغم می آیند و زندگی ام دچار مشکل میشود یادم می افتد که خدایی هم دارم،ان هم اگر انسانهای مثل خودم نتوانند مشکلم را حل کنند.و تو چه مهربانانه حتی به رویم نمی اوری که تا دیروز،هنگام شادی هایم کجا بودم...
شب تمام میشود و جایش را به روز میدهد....
ماه و خورشید جاهایشان را با هم عوض میکنند...
من در این رفت و آمد شب و روز،ماه و خورشید چه گونه ام؟!
صبح شنبه که بیدار میشوم صبحانه میخورم،لباسهایم را میپوشم و به دانشگاه میروم.بعد از کلاس به سالن مطالعه میروم تا شروع کلاس بعدی....
سه روز اول هفته ام اینگونه میگذرند...
همه چیز هست جز یک چیز که همه چیز است...
عصر روز ۲شنبه پایان کلاسهایم است.به خانه می آیم و اتاقم را که شبیه هر چیزی هست جز یک اتاق،تمیز میکنم.لباسهایم را در کمد لباسها جای میدهم و آنهایی را که نیاز به شستن دارند در لباسشویی می اندازم و کتابهایم را که در وسط اتاق پهن است در قفسه های کتاب میگذارم...
صبح سه شنبه تا عصر جمعه را اصولا استراحت میکنم.زمانی که از استراحت خسته شدم به کتابهایم پناه میبرم و یک ساعتی را درس میخوانم.شب ها میخوابم و ....
دوباره شد صبح شنبه،روز از نو و روزی از نو...
اما انگار یک چیز کم است.
کمی فکر میکنم.دنبال گمشده ی این روزهایم میگردم.
انگار همه چیز هست جز او که باید باشد و نیست!
در همه چیز هست،معجزه هایش را که انگار رنگ عادت گرفته اند برایم میبینم و به سادگی میگذرم از کنارشان انگار خیلی راحتند این معجزه ها...
کمی بیشتر دنبالش میگردم.در تمام زندگی ام هست.از رگ گردن به من نزدیکتر است.اما روز و شبم میگذرد حتی بدون دقیقه ای یادِ او.و حتی یادم نیست که تمام زندگی ام را مدیون اویم...
یافتم انگار گمشده ی این روزهایم را، خدا....
چه فایده نماز هایی را که خوانده میشود بدون او...
مگر مجله میخوانم که هیچ اثری از خدا نیست در نمازهایم؟!
هر روز نفس میکشم،راه میروم،هر روز میبینم که خورشید طلوع میکند و ماه شبها در آسمان میماند بدون اینکه روی زمین بیوفتد،اما خیلی سطحی میگذرم...
غافل از اینکه حتی من هم معجزه ی اویم...
غافل از اینکه اگر خدا،مثل من که اورا فراموش کرده ام فراموشم کند به فنا و نابودی تبدیل میشوم...
خدایا انگار در زندگی ام،در روزمرگی هایم و در شادی هایم به یاد همه هستم جز تو...
انگار شادی هایم را با همه تقسیم میکنم به یاد همه هستم و سهم تو،تو که از رگ گردن به من نزدیک تری،توکه خالق مهربان منی،فقط غصه ها و رنج های من است...
تا غصه ها به سراغم می آیند و زندگی ام دچار مشکل میشود یادم می افتد که خدایی هم دارم،ان هم اگر انسانهای مثل خودم نتوانند مشکلم را حل کنند.و تو چه مهربانانه حتی به رویم نمی اوری که تا دیروز،هنگام شادی هایم کجا بودم...
تو فوق العاده ای.دوست ندارم در زندگی ام کمرنگ شوی...
دوست ندارم همه چیز داشته باشم جز تو را...
دوست ندارم شادی هایم را با همه تقسیم کنم جز تو...
تلنگر:حکیمه مراقب این روز هایت باش.خدا انگار کمرنگ شده در زندگی ات...
مخاطب نوشت:ببخشین اگه قلمم روان نیست.کار دله این پست....
بی ربط نوشت:
۱-امروز میانتر گراف داشتم.بد نبود اما خب زیاد هم خوب نبود.توقع بیشتری داشتم از خودم.فک کنم آبروی بابام بره!![]()
۲-هفته ی آینده ۲ شنبه میانترم آنالیز دارم خیلی خیلی دعا کنین برام
۳-تا حالا شده متوجه تغیر رفتار بعضی از افراد بشین؟!حال و هوای من در دانشگاه اینجوریه.
شاید بگم داستانش رو براتون اما بعد ها...
مبارک باشد برتمام شیعیان دنیا عید ولایت ،عید غدیر مبارک...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط :)
|