27
از اینکه عصبیم میکنه لذت میبره... خودش میگه! میگه خوشم میاد وقتی عصبانی میشی...
من واقعا خودم اینقدر تحت فشار درس و کار و ... هستم که دیگه واقعا وسط این حجم از کار و خستگی ذهنی، نمیتونم مث قبل تحملش کنم و بخندم! فقط ترجیح میدم سکوت کنم و اینم باعث شده که هی میگه حکیمه خیلی زود عصبی میشه!
دیگه تحمل ندارم واقعا که سر هر چیزی بحث کنم و اینا! دیگه کلا تصمیم گرفتم خفه خون بگیرم در مقابل جفتشون...
کار خاصی هم نمیکنن که! مثلا بادمجون دارم سرخ میکنم توی روغن کم و زیر ماهیتابه رو کم میکنم که هم پخته شه، هم طعمش خوب شه و هم روغن کم مصرف کنه، میاد در ماهیتابه رو برمیداره و میگه این چیه داری درست میکنی؟ بدمزه میشه و کوفت و زهر مار! بعد وقتی من میگم اوکی پس تو درست کن من درس دارم بهم میگه که چه قدرم زود قهر میکنی! یا مثلا امثالهم!!!
یا اون یکی، اینقدر با اعتماد بنفس چرت و پرت میگه و حرفای منو قبول نمیکنه که من دلم میخواد بمیرم ! به هیچ وجه هم یه درصد این احتمال رو نمیده که شاید، شاید من دارم درست میگم و خزعبلاتی که اون داره با اعتماد به سقفش بلغور میکنه، اشتباه باشه!
رشته اش با رشته ی من زمین تا آسمون فرق داره، بعد من و میم که داریم درمورد یه موضوعی صحبت میکنیم، کافیه که یه واژه ی آشنا بشنوه، زارتی یه چیزی می پرونه و افازات میکنه! بعد میگم نه این نیست... میگه والا ما توو دبیرستان که فلان مبحث رو میخوندیمف این بود نه اون!
آخه آدم به این احمقی و کله خری؟! دلم میخواد بکشمش!
بعد مثلا یه بار دیگه من و میم داشتیم سر اینکه فلان دانشگاه، قطبِ رشته ی ما هستش و خیلی قویه زرتی گفت کی همچین حرفی زده؟ شما دانشگاه ش/ریف و فلان و فلان و فلان رو ول کردین میگین اونجا قطبه؟ حالا هرچی من و میم قسم و آیه که بابا اینجوریه میگه نه! من نشنیدم، اصلا امکان نداره، تا آخرش سرچ زد و دید درست میگیم و آخرشم قبول نکرد که... گفت معلوم نیست با چه دلیلی یه همچین رتبه بندی کردن و همچین چیزی رو گفتن!
دلم میخواست بکشم خودم رو ولی خب گفتم بیخیال بابا!
ولی الان دیگه جفتشون روی مخمن! دلم میخواد ول کنم برم سرِ قبرم!
اون که از قصد عصبیم میکنه چون خوشش میاد از عصبانیتم و اون یکی هم با اعتماد به نفس کاذبش داره منفجرم میکنه و من فقط دارم دندون روو جیگر میزارم!
دلم برا میم تنگ شده...آخر هفته ها توو این قبرستون خیلی سخت میگذره تنهایی ...
من واقعا خودم اینقدر تحت فشار درس و کار و ... هستم که دیگه واقعا وسط این حجم از کار و خستگی ذهنی، نمیتونم مث قبل تحملش کنم و بخندم! فقط ترجیح میدم سکوت کنم و اینم باعث شده که هی میگه حکیمه خیلی زود عصبی میشه!
دیگه تحمل ندارم واقعا که سر هر چیزی بحث کنم و اینا! دیگه کلا تصمیم گرفتم خفه خون بگیرم در مقابل جفتشون...
کار خاصی هم نمیکنن که! مثلا بادمجون دارم سرخ میکنم توی روغن کم و زیر ماهیتابه رو کم میکنم که هم پخته شه، هم طعمش خوب شه و هم روغن کم مصرف کنه، میاد در ماهیتابه رو برمیداره و میگه این چیه داری درست میکنی؟ بدمزه میشه و کوفت و زهر مار! بعد وقتی من میگم اوکی پس تو درست کن من درس دارم بهم میگه که چه قدرم زود قهر میکنی! یا مثلا امثالهم!!!
یا اون یکی، اینقدر با اعتماد بنفس چرت و پرت میگه و حرفای منو قبول نمیکنه که من دلم میخواد بمیرم ! به هیچ وجه هم یه درصد این احتمال رو نمیده که شاید، شاید من دارم درست میگم و خزعبلاتی که اون داره با اعتماد به سقفش بلغور میکنه، اشتباه باشه!
رشته اش با رشته ی من زمین تا آسمون فرق داره، بعد من و میم که داریم درمورد یه موضوعی صحبت میکنیم، کافیه که یه واژه ی آشنا بشنوه، زارتی یه چیزی می پرونه و افازات میکنه! بعد میگم نه این نیست... میگه والا ما توو دبیرستان که فلان مبحث رو میخوندیمف این بود نه اون!
آخه آدم به این احمقی و کله خری؟! دلم میخواد بکشمش!
بعد مثلا یه بار دیگه من و میم داشتیم سر اینکه فلان دانشگاه، قطبِ رشته ی ما هستش و خیلی قویه زرتی گفت کی همچین حرفی زده؟ شما دانشگاه ش/ریف و فلان و فلان و فلان رو ول کردین میگین اونجا قطبه؟ حالا هرچی من و میم قسم و آیه که بابا اینجوریه میگه نه! من نشنیدم، اصلا امکان نداره، تا آخرش سرچ زد و دید درست میگیم و آخرشم قبول نکرد که... گفت معلوم نیست با چه دلیلی یه همچین رتبه بندی کردن و همچین چیزی رو گفتن!
دلم میخواست بکشم خودم رو ولی خب گفتم بیخیال بابا!
ولی الان دیگه جفتشون روی مخمن! دلم میخواد ول کنم برم سرِ قبرم!
اون که از قصد عصبیم میکنه چون خوشش میاد از عصبانیتم و اون یکی هم با اعتماد به نفس کاذبش داره منفجرم میکنه و من فقط دارم دندون روو جیگر میزارم!
دلم برا میم تنگ شده...آخر هفته ها توو این قبرستون خیلی سخت میگذره تنهایی ...
* خدایا خودت کمکم کن ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶ ساعت توسط :)