28
راستش رفتن به دانشگاه اونا برای کلاسی که دکی برام هماهنگ کرده خیلی برام سخته، از این جهت که من ساعت 11:40 از دانشگاه خودمون با سرویس راه میافتم و 12:10 میرسم اونجا ولی ساعت شروع کلاس13:30 هستش... از این ور به تایم سلف نمیخورم و بدون نهار میرم اونجا و بدتر اینکه توی برنامه ی غذاییم نمیشه کیک و آبمیوه خورد و توی اون دانشگاه هم نمیتونم غذا رزرو کنم چون دانشجوی اونجا محسوب نمیشم، اگه هر هفته هم بخوام 45 دقیقه منتظر درست کردن یه ساندویچ شم که بخواد بوفه شون برام بزنه، که دیگه واویلا...
بعد هم کلاس ساعت15 تموم میشه و سرویس برگشت به سمت دانشگاه ساعت16:10 دقیقه است و من باز این تایم وسط رو به شدت حیرونم، یا باید توو خیابون بشینم یا راه دیگه ای ندارم و باید برم ایستگاه سرویس و توو خیابون بشینم!
بعد هم ساعت16:40 میرسه دانشگاه و تا برسم اتاق میشه 17! فکر کردن بهش هم حتی منو بغضی میکنه ولی چاره ای نیست، نه راه پیش دارم و نه راه پس...اگه از لحاظ مالی توو مضیقه نبودم هر روز 30 تومن میدادم به آژانس دانشگاه که یک منو ببره و 3 بیاد دنبالم که حداقل اینهمه معطلی نکشمف یعنی هفته ای 60 تومن و در ماه 240 تومن! و این برای دانشجویی که توو یه شهر دیگه درس میخونه یعنی فاجعه!
بعد میم با پررویی تمام برمیگرده به من میگه جزوه ی کلاسایی که میری رو به منم بده کپی کنم! آخه من هر هفته دو روز این زجر رو به جون میخرم و میرم و میام، بعد تو با آسایش تمام نشستی توو اتاقت و بلکمم خوابیدی توو تختت و داری با بی افت چت میکنی بعد همینجوری باید اینا رو بهت بدم!
حقیقتا دلم میخواد گریه کنم و کسی باشه که بهم دلداری بده که عیب نداره عزیزم، این روزا میگذره و تو موفق میشی و اون روز که اون بالایی، به این روزای سختی که براشون تلاش کردی افتخار میکنی و خدارو شکر میکنی... بعد هم اگه بغلم میکرد و میگفت غصه بسه، بیشتر تر خوشحال میشدم ولی خب در شرایط کنونی که باید تقوای الهی پیشه کرد و لعنت فرستاد به شیطون، از هرگونه محبت های اینگونه هیچ خبری نیست چه بسه به بغل !
عیب نداره، این روزا رو تقوای الهی پیشه میکنم تا اگه پشت به همه ی آدم و عالم کردم، به خدا پشت نکنم... فدای سرت که این روزا بهم سخت تر از سخت میگذره... خدا بزرگه، من چشم دوختم به الرحمن الراحمین بودنش.. به قادر مطلق بودنش و ایمان دارم که خودش هوامو داره... چون قطعا میشد که شرایط بدتر از اینا بشه...
هنوز داره اون حرف توو سرم وول میخوره و من اکه تا این سن چیزی نتونسته به این راحتی آ اشکم رو در بیاره، به محض اینکه اون حرف رو یادم میاد ، چشام خیس میشن و از بغض خفه میشم ُ اشک امون نمیده، مهم هم نیست که کجا باشم، خونه، خوابگاه، توو اتوبوس، توو تاکسی، توو خیابون ، توو راه یا توی هر جهنم دره ای که باشم یا اشک امونم رو میبره یا نفسم بند میاد از شدت بغض...
میدونی چیه؟ من شکسته بودم سالها قبل و با این حرف، با این حرفِ نسنجیده، خورد شدم و ریختم... من فقط یه جسمم که داره از روی اجبار زندگی میکنه و سعی داره خطا نکنه تا روز مرگش برسه و پرونده اش توو این دنیا بسته شه! من دیگه حقیقتا جونی برای زندگی ندارم...
و ای کاش خدا یه دم مسیحایی برام میفرستاد که این مُرده رو زنده کنه... من سالهای زیادیه که مُردم و الان به جنازه ام از پشت خنجر خورده و حالم وصف نشدنیه...
*الا بذکرالله تطمئن القلوب...