باید خودم رو غرق کنم توو درسام، توو جزواتم و مقالات انگلیسی و اینقد غرق بشم که دیگه نفسی برای کشیدن نباشه، الان وقت فکر کردن به حواشی رو ندارم حتی اگه دلم چیزِ دیگه ای بگه...
من آدمی ام که بیست و چندسال فقط و فقط به عقلم گوش دادم و پا گذاشتم روو دلم... هیچوقت ندیدم آدمهایی که منو دوست داشتن و خواستن که من برایِ اونا باشم، همین الان اگه برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم هیچوقت به چشمم نمیان و دلیلش تنها اینه که من هیچ حسی به هیچکدوم نداشتم و فقط به عقلم گوش دادم ...

همیشه گوشه ی قلبم این حسِ گسِ تنهایی رو داشتم اما خب هیچوقت نخواستم که قلبم رو به کسی بدم و همیشه هم اونایی رو که دوست داشتن با من باشن رو ندیده گرفتم چون هیچ حسی نبوده از سمتِ من و برای همینه که همیشه فکر میکنم هیچوقت، هیچکس منو حتی ذره ای نخواسته، دلیلش فقط این بوده که من همه ی اون آدمهایی رو که دوسشون نداشتم رو ندیدم و هیچوقت نه به اونا و نه به خودم فرصت ندادم که عرض اندام کنن و برای همین این منم که باید تاوانِ این تنهایی ها رو بدم و خودم رو غرق کنم توو درس تا کمتر تنهاییم رو بیادم بیاد... که کمتر یادم بیاد پاییزُ هوای دونفره َش رو...
اینقدر حسُ حالم بده که خدا داندُ بس...
نمیدونم تا کی قراره اینقدر به عقلم گوش بدم و یه دنده باشم و تا کی باید تنهاییمُ تحمل کنم... نمیدونم اون آدمی که قراره دوس داشته باشیم همُ قراره کی بیاد؟

میدونم که هیچوقت از همون بچگی ها که عقلم رسید، ازدواج و عشق توو رویاهام نبوده، اما خب من اون موقع این حسِ تننهایی رو نداشتم و پر بودم از حسِ جوونی و امروز هم با همه ی غروری که دارم، جای خالیِ مَردَم همیشه کنارم حس میشه و این منم که دارم  روز به روز جون میدم برای نبودش، روز به روز مردتر میشم و روز به روز با خودمُ نَفسَم می جنگم...
باید غرق شم، توو درسام... باید که غرق شم تا جون ندادم...