این تعطیلات اجباری و یه هویی که توی این ترم اتفاق افتاد، بسیار بسیار به کارم اومد و باعث شد کلی کارای عقب مونده ام رو جبران کنم، حالا نه اینکه صد درصد همه چی ردیف شده باشه، اما خب قریب به 80 درصد کارهام رو روی روال انداختم، مثلا اون قسمتی رو که باید توو پروپوزال بنویسم رو ترجمه کردم(هنوز ننوشتمشون توی فرم پروپوزال)، مطلب برای سمیناری که یه هویی استادم خوشش اومده من ارائه بدم و الان کمتر از یه هفته اس به من گفته رو جمع کردم(البته هنوز تایپ و پاور نشده)، اون انیمیشنی رو که مدتهاست دوست داشتم ببینم ولی وقت نکردم ُ دیدم و خب فردا هم امیدوارم بتونم اون 40 صفحه از درسم که تا امروز مرور نکردم رو مرور کنم و آمادگیم برای شنبه و روبرو شدن با استادراهنمام و کلاس درس، رو به نزدیک 86 درصد برسونم ان شاءالله..
خب البته اگه بتونم ان شاءالله پروپووزالم رو برای شنبه آماده کنم و بدمش دست دکی که نور علی نور میشه... اما خب اگه زبونم لال برای شنبه آماده نشد، برای دوشنبه جفتشون رو آماده میکنم تا مشت محکمی بر دهان این زور گویِ نامرد باشم!
باز من نمیدونم این بشر چش بود که توو گروه گند زد به هیکل من و من تصمیم قاطعانه گرفتم که دیگه توو گروه هیچ حرفی نزنم مگه اینکه کسی مستقیما فامیلیم رو صدا بزنه و ازم سوال بپرسه! اینم فقط به این دلیل که من ناراحت و عصبانی ام و نه بی  ادب!
که چه بسا خوشحال میشد اگه هم عصبانی، هم ناراحت و هم بی ادب می بودم تا منم بتونم مث خودش، گند بزنم به هیکلش و دلم خنک شه!
این مدت رو سخت گذشته برام اما خب من همچنان بی خیالی طی کردم، ولی راستش نمیدونم کی قراره این بی خیالی طی کردن ها، مث طنابِ دارف خفت گلوم رو بچسبه و منو بکشه.. ولی خب تا اون موقع، باز هم بیخیالی طی میکنم که تنها کاری که از دستم بر میاد همینه و بس!
صد البته که توکل به خدا، امید به خدا و سپردن همه چی دست خدا،در راسِ این بیخیالی طی کردن هاس... چون اونه که میدونه، می تونه و مستجاب میکنه :)

الان هم چشام درد میکنه از خیره شدن به لپ تاپ و ترجمه و حتی تر مچ دست راستم درد میکنه برای نوشتن ترجمه ها توو دفترم...
یه کم بیشتر که دقت کنم، میتونم سردرد و حالت تهوع رو هم به لیست بالا اضافه کنم ولی خب ترجیح میدم که بیشتر از این دقت نکنم و پاشم برم وضو بگیرم ُ نماز بخونم !