خب گاهی سخته زندگی... مثلا یه هویی همینجوری که بین دوستات نشستی و داری گل میگی و میشنُفی و حتی میخندی، غم میاد و بدون اجازه میشینه گوشه ی قلبت و همینجوری که داری قاه قاه میخندی، بُغض میکنی...
بعد وسط خندیدن بچه ها، باید بغضت رو فرو بدی و بخندی و بخندی... بعد خندیدن های با بغض خیلی سخته...
به معنای واقعی خفه خون گرفتم... الهی شکر که همه چی خوبه، حالِ دلِ منم خوب میشه ان شاءالله..خدا رحیمه من میدونم و بهش ایمان دارم و میدونم خدا هیچ بنده ای رو از خودش ناامید نمیکنه...

دکی چند شبه که یه هویی پیام میده توو گروه درسی و میگه خانوم ح فلان سوال رو تا 15 دقیقه ی دیگه حل کن بفرست... بعد حتی وقتی یه سوال رو داده بود به یکی از بچه ها، به من گفت که خب حالا که سوال خودت رو حل کردی، نظرت چیه که سوال خانوم فلان رو هم حل کنی چون هیچ خبری ازش نشده؟! آیکون نگاه خیره به دوربین

گاهی عمیقا فکر میکنم که..بیخیال افکارِ من... بعضی افکار رو فقط باید توو ذهنت نگه داری .. بعضی افکار خیلی ترسناکن..
گاهی وقت ها فکر میکنم میم جانم، هم منو دوست نداره و از سر اجباره که باهام دوسته.. میدونین؟ نه ندونین...

بیخیال

* بارانیُ من، دلگیرم از بهار !

** تنهایی خیلی زجرآوره.. اون قدر که من زیرفشارش، مرد شدم...