شما صبحِ دوشنبه ای رو تصور کنین که روزِ قبلش از 8 صبح تا 10:30 شب(البته به جز ساعت 11تا 13) نشستین و فقط و فقط روو پاورپوینت سمینارتون کار کردین و بعد امروز(یعنی همون صبح دوشنبه) با کلی ذوق و شوق برین دفتر استاد راهنماتون و بعد ببینین استاد نیستن و بعد از پیام دادن به استاد، نیم ساعت بعد بهت پیام بدن که من اتاقمم... بعد تو بازم پُر از ذوقِ تموم شدنِ پاورت، فلشت رو برداری و دست پُر بری پیش دکی، دستت رو دراز کنی و فلش رو بگیری سمتشون و بگی استاد، پاورم رو نگاه میکنین تا اگه ایرادی چیزی داره برطرف کنم؟ بعد استاد همینجوری که داره کار میکنه بگه برام ایمیل کن یا بفرست توو تلگرام... بعد تو بگی استاد ریختم رو فلش و استاد همینجوری که به پشت صندلیش داره تکیه میده، بگه ممکنه فلشت ویروسی باشه ! شما حکیمه ای رو متصور بشین که یک سطل آبِ یخ روش خالی کردن.. بعد تر حکیمه ای رو متصور شین که بغضش رو بخوره و بگه استاد اما فلشم ویروس نداره... و بعد هم گفتم باشه و اومدم بیرون...
پام رو که گذاشتم توو کتابخونه، برای اولین بار توو عمر بیست و شش ساله ام، برای درس گریه کردم، بدون اینکه دست من باشه اشک هام ریختن پایین و بغض امونم رو برید... نشد که کنترل کنم خودمُ... فقط چادرم رو پوشیدم و رفتم توو سرویس بهداشتی و دستم رو گرفتم جلوی دهنم که گریه ام به هق هق نرسه...
چقدر اون لحظه نیاز داشتم به موجودی از جنس ِ نر، که پر از مردونگی و محبت و مهربونی باشه تا منو بغل کنه و من سرم رو توی شونه اش فشار بدم و زار بزنم...

میمِ عزیزم بعد از چند دقیقه اومد و گفت که کجایی کل محوطه رو گشتم دنبالت...
این رسم زندگیه؟ اینقدر یعنی نامردانه؟
بس نیست اذیت من؟ من چیکار کردم که بلافاصله بعد از سمینارِ خ ، توو گروه نوشتی چرا با میم خندیدین؟ من ازتون ناامید شدم؟! چرا بعدش وقتی ما با اینکه یادمون نیومد کی خندیدیم، ولی عذرخواهی کردیم، خطاب به من میگی چرا سوال نپرسیدی؟! یعنی من یه همچین جونور چندشی ام؟! که اینقدر لایق بی احترامی ام؟!

بعدتر اینکه سرِ کلاس خانوم قافِ احمق، باز میخواست مث ترم قبل حرف خودش رو به کرسی بشونه تا به تنها کسی که تنبلی و کم کاری کردن هاش فشار میاره، خودش باشه! بازم بعد از بیست و شش سال که همیشه از خودم و خواسته هام برای بقیه گذشتم، محکم جلوش ایستادم تا بفهمه وقتی که من از گشت و گذار و بیرون رفتن هام زدم و موندم توو اتاق ُ درس خوندم ولی ایشون خوش گذشته بهشون و رفته هی پیش اون دوستش و این دوستش و پزش رو به ما داده، نباید تقاصش رو بقیه ی کلاس  پس بده ، نباید دهن من و بقیه ی کلاس سرویس بشه به جهتِ درس نخوندن های ایشون.. من امروز روی حرفم محکم ایستادم و وقتی گفت که من هنوز نخوندم این تیکه رو، گفتم مقصر خودتی ! از امروز تا روزِ امتحان 9 روز وقت داری، ولی حتی اگه فرض کنیم 5 روز وقت داری، اگه روزی 3 جلسه بخونی تمومه، بعد گفت آخه من که تا حالا نخوندم یک دور کافی نیست با عصبانیت بهش گفتم که خب بیشتر وقت بزار روش... همین ایشون از اول آبان به محض اینکه استاد ازش سوال می پرسید این جواب رو میداد که استاد من چون دارم از اول جزوه میخونم، به اینجا نرسیدم و سال اساسی اینجاست که الان بعد از دو ماه، هنوز جلسه ی سوم هستش؟!
به جهنم که سختشه، به جهنم که قراره سختش باشه... بزار حداقل یه بار و شاید برای اولین بار توو عمرش، خودش مسئولیت تنبلی و کم کاریش رو بدوش بکشه ...
امروز یه روز ِ جهنمی برای من بود ...
حتی وقتی دکتر بهم گفت فلان کلاس رو رفتی، من گفتم نه دیگه نمیرم، پرسید خب اگه تو آزمون دکترا بیاد چی؟ منم گفتم آزمون دکترا نمیدم... بزار بقیه مسئولیت رفتار و گفتار غلطشون رو به عهده بگیرن..
بسه بیست و شش سال دیدن ُ دم نزدن، دیدن و صبر، دیدن ُ خفه خون گرفتن... عمیقا بسمه...
لعنت به تویی که باید باشی و نیستی... لعنت به تو که اگه الان می بودی و منو دلداری می دادی، من و میمِ عزیزم امروز قرار نبود تنهایی غصه های منو تحمل کنیم... یادت باشه که نیستی و این روزهام جهنمی تر میشه...
فکر میکنم وبلاگمم مث خودم عمیقا تنهاس و کسی نیست که بخونتش، اگه اینجوریه حذفش میکنم...
حالم خوب نیست...

منی که هنوز عذاب وجدان دارم که چجوری رفتار کردم که تو فکر کردی من با تو مشکل دارم و ازم خواستی اگه نمیخوام، استاد راهنمام رو عوض کنم ولی حقیقتا اینه که شما با من مشکل داری و من باید ازت بخوام اگه به هر دلیلی دوست نداری من دانشجوت باشم، عیب نداره و فقط کافیه بگی بهم تا من استاد راهنمام رو عوض کنم...
لعنت به دنیای عوضی و آدم های عوضی تر... خدایا من از بنده هات پیشت گله میکنم، بیا و ببین غرورِ به گند کشیده ی منو... اینا هدیه ی بنده هاته به من و تو...