48
میدونی دلم چی میخواد؟ اینکه از این پوسته ی سفت و سختی که برای خودم ساختم بیام بیرون، زودرنج شم و گریه کنم، دیگه محکم بودن و مرد بودن بسه... من یه دخترم، سالهاست که اینو فراموش کردم، سالهاست که یادگرفتم باید دختر نباشم و خودم سختی هام رو به دوش بکشم و همه اش هم تقصیر این غرور لعنتیه... و الان هم، همه به این منه محکم عادت کردن، شدم مث تیرآهنی که دیده نمیشه!
بعد این وسط، حتی خودمم دیگه از خودم توقع ندارم که زود بشکنم و درست زیر بار همین توقع دارم میشکنم... چقدر خوش به حال دخترایی که می تونن گریه کنن، ناراحت شن، نبخشن آدما رو و حتی تر خوشبحال دخترایی که کسی دوسشون داره... مثلا پسری به یادِ اونا آهنگ عاشقونه گوش میده و خوشبحال تر برای اونایی که از این قضیه خبر دارن...
نیازمندم به عاشق شدنت.. کاش مثلا می شناختمت که حداقل خودم عاشقت کنم، درسته بلد نیستم کسی رو عاشقِ خودم کنم، اما حداقل تلاش که میشه کرد... آرزوش رو که میشه داشت... خیالش رو که میشه داشت...
اینقدر پسره مجرد دورو برم هست ، اینقدر سعی کردم معقول رفتار کنم که فک کنم به چشم هیچکدومشون نمیام! اصلا به چشم منم نمیاین، نمیدونم قانون دنیا عوض شده یا کسی قانون مند نیست؟ دیگه دارم فلسفی حرف میزنم، قشنگ حالم خوب نیست... قشنگ نیاز دارم به بودنت، به اینکه سرم رو تکیه بدم روی شونه هات و اندازه ی 30 سال گریه کنم... اینقدر که هق هق کنم و سبک شم، که اشک کم بیارم، شدم مث کوهِ آتشفشانی که سالها خاموش بوده و الان داره ازش دود بلند میشه! میترسم خیلی زود منفجر شم... میترسم کاری کنم که هم خودم بسوزم هم بقیه...