هیچکس اتاق نیست... هما هم رفت و فقط من موندم و شب رو باید تنهایی بگذرونم...

از سکوتش خوشم نمیاد و بعلاوه ی اینکه کلی کار دارم..

باید اتاق رو جم و جور کنم و مشق های فردا رو آماده کنم و کلاس امروز عصر رو برم و فردا هم گزارش کار بدم به دکی...

ان شاءالله منم فردا میرم ...