یه زمانی، مدتها قبل، چندین سال قبل، من یه تصمیمی گرفتم که توی اون شرایط و موقعیت از نظر خودم با توجه به سنی که داشتم و قوه ی تشخیصم بهترین تصمیم بود، تصمیمی که هیچکس جرات گرفتنش رو نداشت و کاری کردم که همه ی اطرافیانم دوست داشتن انجام بشه اما جرات و شجاعت انجامش رو نداشتن... و نتیجه ی اون تصمیم بسیار بسیار عالی شد و من اون روز تمام سختی های راه رو بخاطر خدا و آسون شدن شرایط  خانواده ام پذیرفتم و الان با گذشت چندسال از اون تصمیم، با اینکه دارم توو تبعات اون تصمیم له میشم از طرف خانواده ام مقصر شناخته میشم!

لعنت به من، لعنت به من

خدایا بسه، برای تو که کاری نداره، یه روز صبح وقتی دارم از خیابون رد میشم، یه ماشین سنگین یه صدای ترمز و تموم... فردا صبحش هم یه تشییع جنازه و خاکسپاری و بعدشم لفظ "خدابیامرز" اول اسمم...