حالم خوب نبود و واقعا نیاز داشتم توو محیط دانشگاه نباشم، دیشب رو همه اش خواب می دیدم که دارن ازمون تقدیر میکنن...

بیخیال اصلا... از اونجایی که خدا مهربونه خیلی زیاد، بعد از چندسال امسال بالاخره ان شاءالله دارم میرم نمایشگاه کتاب...

الان توو قطار نشستم، سالن 3 کوپه ی 3 ، تخت بالا و هم کوپه ای هام، پنج تا هم اتاقی و دانشجوی رشته ی فیزیوتراپی هستن که دارن میرن همایش فیزیوتراپی...

آخ که اگه دانشگاه احمقمون اینقدر اذیت نمی‌کرد و عوضی بازی در نمیاورد الان این کوپه دربست هم اتاقی های من بود. البته که خداروشکر که من بالاخره راهی شدم...

کلی کار دارم برا پایان نامه و دکی این دوشنبه دعوام کرد و گفت کاملا مشخصه بدون آمادگی اومدی... ولی خب من باید بین دل میم و دكي، یکی رو انتخاب می کردم که خب انتخاب من قطعا خانواده ام بود...

* الحمدلله رب العالمین