امروز سخت بود خیلی سخت!
دیروز دکی زنگ زد و قرار با دکتر الف رو برای ساعت 10:45 دقیقه امروز فیکس کرد و درضمن گفت که اگه باز کنسل شد، خواهشا مث سری قبل عصبانی نشو! خب البته حق داشت و صد البته منم حق داشتم که عصبانی شدم..
باید بگم ازش متنفرم، تحملش برام سخت شده و نمیخوام ببینمش اصلا.. سخت گیری هایی که کرده برام، به شدت دیگه طاقتم رو طاق کرده...
امروز ارائه ام از نظر خودم 5 بود از 10، در صورتی که استحقاق من 20 از 20 بود، دلیلشم عقب افتادن این قرار و بعد هم گرفتن اعتماد به نفس من جلوی دکتر الف، توسط دکی بود ! بله ایشون با رفتارشون همیشه اعتماد به نفس منو می گیره و بعدش هم هی بهم میگه تو چرا اینهمه استرس داری؟!

بعد که تموم شد، رفتم که به سرویس دانشگاه برسم و به طرز وحشتناکی راننده و ماشین دانشگاه عوض شده بود و حرکات راننده عجیب غریب شده بود و هی با خودم فکر کردم که نکنه سرم بلایی بیاد و اصلا این ماشین برای دانشگاه نباشه! چو هیچ آرمی روش نبود!
بعد از ترس به بجه ها زنگ زدم و شماره پلاکش رو فرستادم که اگه اتفاقی افتاد، حداقل بتونن جنازه ام رو پیدا کنن! بعد هم وقتی تلفنم تموم شد، راننده پیجید توی یه کوچه و مسیر اصلی رو نرفت! بعد وقتی ازش پرسیدم چرا پیچیدی اینجا، گفت که میخواد بره و دو سه نفر دیگه از راننده ها رو سوار کنه و خب شما حدس بزنین چی به من گذشتتتت توی این بازه ی زمانی! به تنها چیزایی که فکر میکردم این بود که اگه اتفاقی خواست بیوفته آیا اندازه میشم که بخوام از توو پنجره فرار کنم یا میشه مثلا با لگد در رو باز کنم و فرار کنم؟ وحشتناک بود و هی توو دلم آیت الکرسی می خوندم !
بعد هم میگفتم به خودم خب احمق، اگه اونایی که میخواد سوار کنه راننده نباشن و همدست هاش باشن، چه گلی میخوای به سرت بگیره؟
شما فقط یه لحظه خودتون رو بزارین جای من، فرض کنین سوار ماشینی شدین که ظاهرش شبیه سرویس های دانشگاس، سر ایستگاه دانشگاه سوار شدین و سرهمون ساعت مقرر... بعد ولی راننده غریبه اس و داخل ماشین کاملا جدیده، از مسیر اصلی و همیشگی منحرف شده و هی داره توی کوچه ها و خیابون های ناآشنا میره و شما هیچ کاری از دستتون بر نمیاد! وای وای

بعد زیر یه پل ایستاد و رفت پایین، پاشدم از پنجره نگاه کردم ببینم داره چیکار میکنه، دیدم بعد چند دقیقه به یکی سلام کرد و دوتایی سوار شدم، وای وقتی قیافه ی آشنای نفر دوم رو دیدم، اصلا انگاری خدا بهش رو بهم داد...

برای همین میگم امروز روز خیلی خیلی سختی بود، هم شروعش سخت و بد بود و هم تموم شدنش سخت و بد و ترسناک!

خدا همه رو حفظ کنه