75
به نظرِ شخصِ شخیصِ بنده، آدمی که عاشق نیست یا کسی دوسش نداره نباید سریال های کره ای رو که توشون چقدر قشنگ عاشق میشن رو ببینه! اصلا به نظر من، دیدن سریال های کره ای برای فردی که عاشق نیست و عاشقش نیستن یا حتی عاشقش هستن ولی بیخبره، حرامه!
من خودمم دیدن اینا برام حرامه، الان مثلا من چه غلطی بکنم وقتی بیست و شش سال دارم و تا الان هیچکس رو دوست نداشتم ؟
من فک کنم خستگی(چه روحی چه جسمی و حتی روحی بیشتر از جسمی!) برای من حکمِ الکل رو داره برای آدمِ مست یا مواد مخدر برای معتاد! همون جوری که وقتی یکی مست میشه همه ی خودشو میریزه بیرون و روو میشه، منم وقتی خسته میشم؛ خصوصا روحی همه چیزم رو می ریزم روو... نه اشتباه فکر نکنین، من اساسا اینقدر روو هستم که دیگه نیازی به روو شدن ندارم برای بقیه، من از همه بیشتر برای خودم روو نیستم، مثلا هی میگم بابا مهم نیست که مثلا نمیدونی عشقِ کسی هستی یا نه! یا اینکه مثلا وقتایی که دلم فردی از جنس «مرد» بودن به معنای واقعی و نه فقط «نر» رو میخواد، با خودم میگم داری خیال میکنی! بابا تو خودت یه پا مردی.. محکمی، میتونی تحمل کنی این همه تنهایی ها رو! بعدشم کتابِ «آنالیزَم» رو از قفسه ی کتابا برمیدارم و خودم رو میندازم توو یه دریا قضیه تا یادم بره دلتنگم ...اما حالا کافیه خسته باشم(تاکید میکنم بیشتر روحی!!!) دیگه نمیتونم تظاهر کنم که عیب نداره نمیدونی «مردی» دوست داره یا نه، عیب نداره کسی رو دوست نداری، دیگه نمیتونم کتابِ آنالیزم رو بردارم و غرق شم توش! اصلا انگار آنالیز هم اون موقع برام دهن کجی میکنه! اینجور وقتا روو میشم با خودم و میگم بسه بابا! تظاهر بسه، تو هم نیاز داری به یکی تکیه کنی، تو هم نیاز داری وقتی داری یه آهنگ عاشقونه گوش میدی، به این فکر کنی که یکی داره این آهنگ رو به یادِ تو گوش میده یا حتی خودت داری این آهنگ رو به یادِ یکی گوش میدی!
اما نه هیچوقت اینجوری نبوده، هیچوقت نزاشتم کسی عاشقم شه، هیچوقت نزاشتم عاشقِ کسی شم و این برای من الان حکمِ سم رو داره، دارم ذره ذره آب میشم از تنهایی، از محکم بودن، از مرد بودن، از قوی بودن!
دقیقا یک ماه و 24 روز دیگه من بیست و هفت سالم میشه و تو نیستی! به نظرت «بیست و هفت سال» تحمل و مرد بودن، برای یه دختر با اون همه ناز و دلبری و عشوه ای که خدا تو فطرتش قرار داده، مرد کافی نیست؟ نمیخوای منو از خدا بخوای؟ نمیخوای پیدات شه و من و خودت رو از تنهایی نجان بدی؟ مثلا تو نمیخوای یه روز با موهای باز، با یه عطرِ خیلی خیلی خُنَک، با یه دامن تابستونی و خُنک، با یه سینی آب طالبی بیام درِ اتاقت رو آروم باز کنم، بعد از پشت سر بهت بگم که خب دیگه الان وقتت مالِ منه و تو مالِ خودمی، بعد همینجور که داریم آب طالبی میخوریم برام از روزایی تعریف کنی که دوسم داشتی و چه آهنگ هایی رو به یاد من گوش کردی و... آخ بسه... من الان بهت نیاز دارم! الان
من خودمم دیدن اینا برام حرامه، الان مثلا من چه غلطی بکنم وقتی بیست و شش سال دارم و تا الان هیچکس رو دوست نداشتم ؟
من فک کنم خستگی(چه روحی چه جسمی و حتی روحی بیشتر از جسمی!) برای من حکمِ الکل رو داره برای آدمِ مست یا مواد مخدر برای معتاد! همون جوری که وقتی یکی مست میشه همه ی خودشو میریزه بیرون و روو میشه، منم وقتی خسته میشم؛ خصوصا روحی همه چیزم رو می ریزم روو... نه اشتباه فکر نکنین، من اساسا اینقدر روو هستم که دیگه نیازی به روو شدن ندارم برای بقیه، من از همه بیشتر برای خودم روو نیستم، مثلا هی میگم بابا مهم نیست که مثلا نمیدونی عشقِ کسی هستی یا نه! یا اینکه مثلا وقتایی که دلم فردی از جنس «مرد» بودن به معنای واقعی و نه فقط «نر» رو میخواد، با خودم میگم داری خیال میکنی! بابا تو خودت یه پا مردی.. محکمی، میتونی تحمل کنی این همه تنهایی ها رو! بعدشم کتابِ «آنالیزَم» رو از قفسه ی کتابا برمیدارم و خودم رو میندازم توو یه دریا قضیه تا یادم بره دلتنگم ...اما حالا کافیه خسته باشم(تاکید میکنم بیشتر روحی!!!) دیگه نمیتونم تظاهر کنم که عیب نداره نمیدونی «مردی» دوست داره یا نه، عیب نداره کسی رو دوست نداری، دیگه نمیتونم کتابِ آنالیزم رو بردارم و غرق شم توش! اصلا انگار آنالیز هم اون موقع برام دهن کجی میکنه! اینجور وقتا روو میشم با خودم و میگم بسه بابا! تظاهر بسه، تو هم نیاز داری به یکی تکیه کنی، تو هم نیاز داری وقتی داری یه آهنگ عاشقونه گوش میدی، به این فکر کنی که یکی داره این آهنگ رو به یادِ تو گوش میده یا حتی خودت داری این آهنگ رو به یادِ یکی گوش میدی!
اما نه هیچوقت اینجوری نبوده، هیچوقت نزاشتم کسی عاشقم شه، هیچوقت نزاشتم عاشقِ کسی شم و این برای من الان حکمِ سم رو داره، دارم ذره ذره آب میشم از تنهایی، از محکم بودن، از مرد بودن، از قوی بودن!
دقیقا یک ماه و 24 روز دیگه من بیست و هفت سالم میشه و تو نیستی! به نظرت «بیست و هفت سال» تحمل و مرد بودن، برای یه دختر با اون همه ناز و دلبری و عشوه ای که خدا تو فطرتش قرار داده، مرد کافی نیست؟ نمیخوای منو از خدا بخوای؟ نمیخوای پیدات شه و من و خودت رو از تنهایی نجان بدی؟ مثلا تو نمیخوای یه روز با موهای باز، با یه عطرِ خیلی خیلی خُنَک، با یه دامن تابستونی و خُنک، با یه سینی آب طالبی بیام درِ اتاقت رو آروم باز کنم، بعد از پشت سر بهت بگم که خب دیگه الان وقتت مالِ منه و تو مالِ خودمی، بعد همینجور که داریم آب طالبی میخوریم برام از روزایی تعریف کنی که دوسم داشتی و چه آهنگ هایی رو به یاد من گوش کردی و... آخ بسه... من الان بهت نیاز دارم! الان
لعنتی
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷ ساعت توسط :)