76
من اما انگار از همون بچگی مغرور بودم، اشک حلقه زد توو چشم هام ولی اجازه ی گریه کردن ندادم به خودم...یادمه اومدم خونه و دیگه مدرسه نرفتم... یادمه به مامانم گفتم دیگه مدرسه نمیرم و خب نرفتم...دقیقا برای یه هفته مدرسه نرفتم و خونه موندم! بعد دلیلش رو هم گفتم به مامانم، یه روز معلممون دیده بود مامانم رو و بهش گفته بود چرا نمیاد مدرسه؟ چرا نمیفرستیش؟ مامان هم گفته بود دیگه نمیخوام بفرستمش مدرسه وقتی هیچ توجهی به درسش نمی کنین و بخاطر دست خط بدش کتکش میزنین.. بعد معلمه هم گفته بود حیفه، باهوشه، دایی هاش و عموش پزشکن و خب یه سری خزعبلات دیگه!!
اصلا یادم نیست که مامانم چجوری منو راضی کرد برم مدرسه یا اصلا دیگه بعدش چی شد و حتی نمیدونم معلم کلاس سومم چی پیش خودش فکر کرده بود اون روز که منو زد، اما من دقیقا از همون سال تا پایان دوره ی کارشناسیم دیگه نخواستم جزو نفرات برتر کلاس باشم، دیگه درس نخوندم و دست خطمم حتی خوب نشد... بعد الان که توو دوره ارشد، اونم دانشگاه ملی و روزانه، خواستم و تونستم (به لطف و کمک خدا) که معدل الف شم و شدم، میترسم بازم به دست خط بدم ایراد بگیرن و کتک بخورم...
* اگه معلمین، لطفا خیلی خیلی دقت کنین توو برخورد هاتون، ممکنه با کوچکترین برخوردتون آینده ی یکی ساخته یا تبدیل به ویرون شه!