امروز اومدم دانشگاه و خب باید بگم به لطف خدا، آخر هفته ی معرکه ای داشتم و خوشحالم ازش :)
امروز ساعت پنج صبح باز از خونه راه افتادم و طرفای هفت و نیم رسیدم و بعدم دیدم اوه! کولر روشنه توو اتاق و بچه ها خواب و خلاصه شرایط آماده و مساعد خوابیدن بود منم که آدمِ شرایط:دی رفتم روو تختم و تا 11:30 خوابیدم. بعد پاشدم دیدم ای بابا اینا هنوز خوابن که، باز شیطون خواست بره توو جلدم که بگیر بخواب ولی من در یک حرکت کاملا انتحاری جوری با پشت دست زدم توو دهنش که دندوناش ریخت توو دهن گشادش و پاشدم و بقیه رو هم بیدار نمودم چای دم کردم و خوردیم و بعدم رفتیم سلف و اومدیم اتاق و شروع کردیم به تلاش
ان شاءالله میخوام تا آخر هفته، پایان نامه ام رو تا اونجایی که باید، بنویسم و تحویل دکی بدم و برم مسافرت(ان شاءالله)
خوابگاه هم که از 25 تیر تعطیله تا 5 مرداد و این یه بازه ی خوبِ ده روزه است که من اسمش رو میخوام بزارم «دهه ی رهایی» و ان شاءالله توش حسابی استراحت کنم و فول انرژی شم و بعدش بیام و مث اسب کار کنم و پایان نامه ام رو عالی دفاع کنم و کوله امُ بردارمُ برم سرِ زندگیم و بعد از یه استراحت کوتاهه یه ماهه(ان شاءالله) باز کتاب هام رو پهن کنم و برا دکترا بخونم(ان شاءالله)
من یادمه اون زمان که برا ارشد میخوندم، خیلی ناراحت بودم و شاکی که خب چرا امتحان ارشد اردیبهشته و امتحان دکتری اسفند؟ حرصم میگرفت آ ! بعد الان الهی هزار بار شکر که از اون دوره رد شدم و رسیدم(ان شاءالله) به دکتری و باید اسفند امتحان بدم
بعد شاید وقتی که امتحان دکتری دادم، و نتایجش اومد و ان شاءالله توو مصاحبه هم قبول شدم، برم توو فکر ازدواج دیگه برم بگردم و شوهرم ُ پیدا کنم و بگم انتظار و تنهایی بس نیست به نظرت؟ بعد هم اگه خواست اعتراض یا مخالفت کنه، همون عملیات انتحاری رو که برا شیطون اجرا کردم رو اجرا میکنم براش و اصلا طلاقش میدم بره خونه باباش، والاع:دی

*الحمدلله کما هو اهله ^_^

** و افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد : )