90
بعد امروز با داشنجوی آقای الف قرار گذاشتم برای فردا صبح تا بقیه ی مبحث رو برام توضیح بده و اونم ازم خواست که فلان مبحث رو براش توضیح بدم، یعنی اولش من ازش درباره اون مبحث نفرین شده!!! پرسیدم و ایشونم گفت دوسه ماه پیش دنبالش بوده و از دکی هم پرسیده ولی چیز درستی دستگیرش نشده ولی بنده خدا گشت کتابی رو که ازش یه فرمول پیدا کرده رو برام ایمیل کرد و گفت اگه چیزی ازش فهمیدم به اونم بگم و امیدوارم حداقل به حرمت خواهشی که ازم کرده، یه چیز درست درمونی پیدا کنم...
روزها به این فکر میکنم که دکی حاضر نشده به من به عنوان دانشجوش اهیمت بده و این فکر مث آفتِ یه گیاه، داره منو از درون خراب میکنه... اما هی میگم عیب نداره، خدا بزرگه.. و به این جمله ایمان دارم، چون مبحث پایان نامه ام به حدی سخته و به حدی راهی که طی کردم پر از سنگای بزرگ بود که فقط و فقط با خواست و کمک خدا از میون برشون داشتم و الان اینجا ایستادم... همینکه خدا باهام باشه و خدا برام بخواد کافیه...
*خدایا به امید تو، نه به امید خلق روزگار