نمیدونم چرا چندروزه مث خوره افتاده به جونم، فکرِ «تو» رو میگم. با خودم فکر می‌کنم چجوری یادِ کسی که نیست و حتی نمیدونم کیه، اینجوری میتونه ذهنِ منطقی و مرتبِ منو آشفته کنه.. ذهنِ من دقیقا شبیه ذهنِ شخصیت کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» هستش، پر از کتاب و ریاضیاتُ ریاضیاتُ ریاضیاتُ خط کشُ منطقُ منطقُ منطقُ اعدادُ ارقامُ ریاضیات ُ منطق! بعد حالا این وسط چجوری ممکنه بخوام که باشی؟

 

* چه ساعت‌هایی که بخاطر نبودت، به درازای سالها شدن !