اینکه چرا اینجوری شد رو نمیدونم اصلا! فقط اینو میدونم که قضیه به شدت برام غیرقابل باوره.. ! خیلی زیاد.. اصلا اینقدر توو شوکم و گیج، که نمیتونم با کلمات و حورف و لغات یه کلمه و بعد هم یه جمله بسازم برا توصیفش..
اصلا تصمیم گیری برام خیلی خیلی سخته، خیلی زیاد... کاش میشد با کسی مشورت کرد، افراد زیادی هستن که بشه باهاشون مشورت کرد اما من نمیتونم حرفِ دلم رو بهشون یه جوری بگم که متوجه شد! چیزِ خیلی خیلی عجیب تر اینکه دلم آرومه و روشن! توو موارد مشابه حالم بد بود (البته الانم بده اما نوع بد بودن‌ها زمین تا آسمون با هم فرق دارن) ولی الان دلشوره(اسمش این نیست اما اسمی بهتر از این براش پیدا نکردم) ام متفاوته.. نمیدونم اصلا نمیدونم حالم چجوریه و اصلا چرا اینجوریه؟! نمیدونم حرف بدی زدم یا رفتار بدی کردم که مجبور به انجام این کار شده یا نه.. نمیدونم واقعا... حقیقتا همه چیز صددرصد خوب نیست اما انگار مدتها قبل من برای همچین چیزی آماده شده بودم بدون اینکه خودم خبر داشته باشم، مث دیدنِ یه آدمِ کاملا غریبه و جدید که اتفاقا در ضمن اینکه اصلا توو تصوراتتون و حتی تو خواب هم توقع آشنایی و دیدنش رو نداشتین اما حالا که باهاش آشنا شدین دیدین که عه چقدر انگار براتون آشناس و اتفاقا یه دوستیِ عمیق و صمیمی و قدیمی هم بینتون برقراره... اصلا این مثالی که زدم گویای حالم یا حسم نیست و نمیتونه توصیف خوبی از حالم باشه اما، اما این مثال فقط به ذهنم رسید!
خدایا میشه مث همیشه بهم کمک کنی؟ من هنوزم فقط و فقط امیدم و چشم نیازم به توئه و بس.. خودت راه و چاه رو بهم نشون بده..
تو میدونی توو دلم چی میگذره و معیارهام چی بوده، پس خودت بخیر بگذرون...
** و افوض امری الی الله ان الله بصیربالعباد