اینکه شما دیشب تحت چه فشاری بودی و چقدرررررر گفتن این حرفا برات سخت بود رو کاملا میتونم تصور کنم، گفتن حرفای ترسناک برای آدم خیلی سخته و فکر میکنم خیلی شجاعی که تونستی از پس انجامش بر بیای... میدونم حالت خوب نیست مث آدمی که یه عمل جراحی سخت داشته و یه دمل عفونی رو در آورده!
الان هم خیالت برای اینکه همه چیز رفع شده، جمعه و هم به شدت عمل سختی رو داشتی و حالِ بعد از عملت خوب نیست و نیاز به بهبودی داری..
من اینقدرها که تو دیشب شجاع بودی رو هیچوقت توی زندگیم نبودم جنای «ع» ! بهت آفرین میگم و باید بگم از طرف من به خودت سخت نگیر... چیزی که اذیتم میگنه اینکه ممکنه چقدر بالاپایین کرده باشی و حتی مغز درد! گرفته باشی که اصلا این قضیه رو بگی؟ نگی؟ اگه بگی چی میشه و اگه نگی چی میشه و کلی از این فکرایِ فرسوده کن! من اما چیزی که تو پسندیدی رو می پسندم ..
سخت هست اما فکر میکنم اینکه الان دونفر دارن یه سختی رو تحمل میکنن به مراتب بهتر از اینه که یه نفر همه ی سختی رو تحمل کنه، از این بابت خوشحالم ..
پس لطفا سریعتر، حالت خوب بشه... به طرز عجیبی بد و خوب بودنِ حالت تاثیر مستقیم داره رویِ حالِ من.. و حتی عجیب تر اینکه من الان حالِ خوبِ شما رو به حالِ خوبِ خودم ترجیح میدم؛ پس خوب شو و خوب باش لطفا
*خدایا تو بهش کمک کن ای بهترین و تواناترین مهربون