صبح ها وقتی پامیشه بره سر کار بهم زنگ میزنه، هر صبححح..
خب نمیگی آدم عادت میکنه و وقتی صبح از خواب بیدار میشه میبینه ساعت 10 هستش و زنگ نزدی، قاطی میکنه؟
بعد خودم زنگ زدم بهش دیدم خب سر کاره.. باز هی واسه خودم دور زدم و هی سرم رو گرم کردم دیدم نع! خبری ازش نیست که نیست، دلم مام که تنگ..
بهش زنگ میزنم دوباره:
میگم: خوبی؟ چه خبر؟ مشتری داری؟
میگه: آره.. (از این لحن حرف زدن رسمی متوجه میشم سرش حسابی شلوغه و مشتری داره)
میگم: با خودم گفتم زنگ بزنم بهش قبل اینکه بزنه به سرمُ حالش رو بگیرم حداقل یه حال بگیرم ازش! 
میزنه زیر خنده بلند بلند.. ( و اینگونه است که دلِ تنگِ ما، باز از نو می رود برای خنده‌هایش)