بدونِ دلیل، بدونِ ربط!
نوشتن همیشه آرومم میکرده، همیشهی خدا. اما راستش آدمِ نوشتنِ خاطراتِ روزانه و یا نوشتِ خاطراتم توی دفتر خاطرات نبودم چون کلا از روزانه نویسی خوشم نمیاد و اصولا آدمِ دقتِ نوشتنِ روزانه هام نبودم..
اما نوشتن وقایع و چیزای باحالِ زندگیم چرا بودم... بعد ولی بازم دوست نداشتم هیچ جایی روی کاغذ بیارمشون، راستش چون دوست نداشتم بعدها به هیچ طریقی دست هیچ کدوم از آدمای اطرافم بیوفته حتی مثلا بعدِ مرگم برسه دست دخترم، همسرم، یا پدر مادرم..
نوشتن اما از همون اول یه راهِ خیلی خوب برای آروم کردنِ منی بود که هیچوقت اهلِ تعریف کردن زندگیم و یا وقایع زندگیم برای کسی نبودم، خصوصا از یه جایی به بعد که دیگه حتی بهترین و عزیزترین دوستمم برای مدت طولانی از دست دادم و مجبور بودم سکوت کنم و همون یه ذره حرف رو هم نزنم...
اینجا حکمِ خمیرِ بازی، دستِ یه بچه ی شیطون و خلاق رو برام داره که با اون خمیر، کلی از خلاقیت ها و نقاط قوتش دستش اومده، کلی مجسمه ساخته و خراب کرده و گاهی توی این ساختن و خراب کردن ها خودش و توانایی هاش رو شناخته...
اینجا شریکِ روزای سخت، آروم، هیجان، شادی، بیحوصلگی، خنده، گریه و تنهایی من بوده و هست، حتی الان که دیگه ازدواج کردم هم اینجا رو بسیار دوست خواهم داشت...
*من اینجایِ دنجِ آرومِ خلوت رو عاشقم. . .