بهم زنگ زد و گفت که دارن می رن یه سر به خونمون بزنن. راستش دلم خیلی هوایی شد، دوست داشتم جهیزیه رو بچینم، اونجا زندگی کنم، بهارش رو ببینم با اون باغچه پر درخت و پر شکوفه اش..

وقتی قطع کردیم دلم هوایی شده بود حسابی. بعد نیم ساعت بهش زنگ زدم دوباره، رفته بود و یه سر زده بود توی خونه که بارون احیانا داخل نیومده باشه و... از حیاط پر درخت و شکوفه هاش برام گفت و از اینکه چقدر جام خالیه. دست خودم نبود پر بغض شدم و اشک هام ریخت.. ولی خداروشکر که پشت تلفن بودم و نزاشتم متوجه شه گریه میکنم.