نشستم توی اتوبوس و دارم میرم شهر آقای همسر. قرار نبود اینقدر زود برم اما آرایشگاه گفته زودتر بیا...
نشستم اینجا و این گوشه و اشک امونم رو بریده. دلم میخواد زار بزنم، یه حس ِ زمختِ تلخِ شیرینِ عجیب دارم، رسیدم انتهای یه دوره از زندگیم و ایستادم درست ابتدای یه دوره دیگه از زندگیم و خیلی گیج و خراب و غمگین و شاد و خوبم...
حالم عجیبه و غیر قابل وصف... نمیدونم چطور توصیف کنم. به قول امین حبیبی یه "شیرینیِ تلخ"
* خدایا مامان و بابام رو می سپارم به تو و میدونم که تو " فالله خیر حافظ و هوالرحم الراحمین" هستی...
** و چه زندگی بی نظیر و دوران محشری بود زندگی خونه پدری، اونجا دنیا اومدم. بزرگ شدم، تحصیل کردم، بال و پر پرواز پیدا کردم، گاهی اوج گرفتم و گاهی هم زمین خوردم اما هیچ وقت اون دوران طلایی رو فراموش نمیکنم. هیچوقت خاطرات اون خونه و خانواده رو فراموش نمیکنم و ان شاءالله دارم میرم که با حفظ خانواده ام یه خانواده جدید رو در کنار همسرم تشکیل بدم و باز هم هزاران بار با شادی و خنده همراه با همسر و فرزندانم دوباره به خانه پدری سر بزنم و در کنارشون بگیم و بخندیم و خاطره های زیبا بسازیم.. توکلت علی الله...
*** فالله خیر حافظ و هوالرحم الراحمین
**** و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد