همه چیز تکانی!
چند هفتهس که به همسرم گفتم بیا پنج شنبه و جمعه ها یه کمد، کشو یا کابینت رو انتخاب کنیم و بریزیم بیرون و تمیز و مرتب کنیم و باز بچینیم سر جاش.
راستش اصلا قصد همچین کاری نداشتم و ترجیح میدادم یه نیروی خدماتی مطمئن پیدا کنم و اون بیاد ولی خب الان یک سال و هشت ماهه که دارم میگردم و پیش نمیاد! یا پیدا میشه و وقتی بهشون نیاز دارم سرشون شلوغه و نمیان یا کلا اون مدل که من دوست دارم پیدا نمیشه.
خب البته بدک هم نشد دیگه خودم آستین همت رو بالا زدم و با کمک همسرم شروع کردیم تمیز کاری! هفته قبل یکی از سخت ترین و روی مخ ترین کارا رو انجام دادیم و اونم بیرون ریختن کمد لباسی بود! کلییییی لباس داشتم از زمانی که لاغر بودم ولی نگهشون داشته بودم چون امیدوار بودم یه روزی همین نزدیکی ها بلاخره باز لاغر میشم و اندازم میشن. ولی دیگه فعلا با شرایط پیش رو حداقل تا یک سال آینده اندازم نخواهند شد و منم این دندون لق رو کندم و پَکشون کردم و از توی کمد برشون داشتم. کلی روسری نو داشتم که چون رنگشون به پوستم نمیومد تا حالا سر نکرده بودم ولی خب چون خیلی دوسشون داشتم دلم نمیومد که از توی کمد جمشون کنم. اونا رو هم برداشتم که برسه دست کسی که بیشتر از من استفاده میکنه. همینجور چندتایی کیف و...
دیروز هم همین بلا رو سر کشوی لباسام آوردم و تقریبا 60 درصد لباسا چون دیگه اندازم نبود روی شکمشون! جمع شدن و رفتن اون زیرا.. نتیجه؟ باید بگم عالی شد، هم کمد و کشو بسیااااار مرتب و خلوت شد هم ذهنم.
کار سخت دیگه ای که باید انجام بدیم جمع کردن تختمون هستش چون خونمون فقط یه اتاق داره و نمیشه سیسمونی رو توی هال چید و جایی جز اتاق خواب فعلی نیست. فلذا با اینکه اتاقمون رو دوس دارم باید جمع شه و آماده شیم برای مهمون کوچولومون که همه این سختی ها فدای یه تار موی قشنگش :)
اینا رو اینجا می نویسم که بعدها یادم بیاد چه چالش هایی داشتم و چقدر خوب ان شاالله به لطف خدا حلشون کردم. حالا شما نیا بگو اینا که چالش نیست و مردم هزار و یک مشکل دارن و تو خبر نداری! باشه تو خوبی بابا. تو چه میدونی از دل من؟! پوف :|
ولی خدایی همه آدما اندازه خودشون مشکل و چالش دارن توی زندگیشون و هیچکس نمیتونه بگه مشکلِ من بزرگتر یا کوچیکتره، چون تو هیچوقت جای کسِ دیگهای جز خودت نمیتونی باشی و توان درکِ شرایطِ یکی دیگه رو هم نخواهی داشت.
الان فقط دلم میخواد یه عکس از ویوی بالایِ هالمون بدم! دور تا دورش وسیله هائیه که باید برن سر جاشون ولی من زورم نمیرسه ببرم بزارم سر جاشون!
چرا یهویی متنم انقد غُری شد؟ قرار نبود اینجوری بشه :دی
امسال عید اولین و ان شاالله آخرین سالیه که نمیتونم تعطیلات عید رو برم بمِ قشنگم. و از سالِ بعد ان شاالله سه تایی و حتی بیشتر:دی میریم بم :)
خب دیگه فعلا بسه حرف زدن...