۲۵ آبان ۰۴
دیروز داشتم به همسرم میگفتم دلم میخواد یهویی بیهوا، بدموقع مثلا لنگ ظهر یا بوق سگ، یا مثلا همین الان پاشم برم خونهی پدری، بدون نگاه کردن به ساعت و خبر دادن خیلی سرخوش و سبک بال زنگ در خونهشون رو بزنم، در رو که باز کردن جفتشون بیان بدرقهم، دخترم رو بدم بغلشون و برم توی آشپزخونه، در کابینتا و کمدای خوراکی رو باز کنم و از هرکدوم یه ذره بخورم و بعد برم سر گاز ببینم چی غذا دارن، از اونم بخورم و بعد برم سر یخچال...
بخور بخور که تموم شد از روزم بگم، از روزشون بگن و یه دوساعتی پیش هم بشینیم و بعدم بچم و بزنم زیر بغل و بیام خونه...
ولی امان از دوری..
پن: بعدش با خودم گفتم مامان و باباهامون که دیگه مامان باباهاشون زنده نیستن، چه غمی دارن..
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۴ ساعت توسط :)
|