دیروز داشتم به همسرم میگفتم دلم میخواد یهویی بی‌هوا، بدموقع مثلا لنگ ظهر یا بوق سگ، یا مثلا همین الان پاشم برم خونه‌ی پدری، بدون نگاه کردن به ساعت و خبر دادن خیلی سرخوش و سبک بال زنگ در خونه‌شون رو بزنم، در رو که باز کردن جفتشون بیان بدرقه‌م، دخترم رو بدم بغلشون و برم توی آشپزخونه، در کابینتا و کمدای خوراکی رو باز کنم و از هرکدوم یه ذره بخورم و بعد برم سر گاز ببینم چی غذا دارن، از اونم بخورم و بعد برم سر یخچال...

بخور بخور که تموم شد از روزم بگم، از روزشون بگن و یه دوساعتی پیش هم بشینیم و بعدم بچم و بزنم زیر بغل و بیام خونه...

ولی امان از دوری..‌

پ‌ن: بعدش با خودم گفتم مامان و باباهامون که دیگه مامان باباهاشون زنده نیستن، چه غمی دارن..