70-دستِ خدا!
سلام
نمیدونم تا حالا همچین اتفاقی افتاده براتون یا نه:
بعضی وقتا ما آدما دلمون میخواد یه کاری رو انجام بدیم"حالا هر کاری،دعوت یه دوست،گرفت یه مهمونی،رفتن به مهمونی،زدن یه حرف توی یه جمع وحتی گاهی انجام یه کار ناپسند مثل دروغ و غیبت و....."
بعد انگار که نه انگار مثلا اون کار اشتباهه یا اینکه اصلا از نظر ما اون کار کاملا صحیحه و هیچ شکی در درست بودنش نداریم.و به حساب خودمون که اگه من ندونم این کار درسته یا غلط که به درد لای جرز دیوار میخورم!
تا یه جاهایی مثل اسب پیش میتازیم و خوشحال که داره اون کار انجام میشه.
بعد یه نشونی هایی میبینی"حالا حس ششم یا هفتم یا حرفای یه فرد مورد اطمینان یا..." مبنی بر اینکه بابا جان این کار اونقدر ها هم که فکر میکنی صحیح نیست ها....
اما باز هم میگی به خودت،که مگه میشه؟امکان نداره،اصلا این کار درسته درسته.
داری به نتیجه میرسی که یه دفه انگار خدا،خودِ خدا دستشو میاره و میگیره جلوی انجام اون کار رو.
یه جورایی تو داری پرت میشی توی دره اما دقیقا وسطای راه خدا میاد و تورو میزاره یه کم عقب تر از پرتگاه.
بعد تو که هنوز نفهمیدی چه خبره شاکی میشی که یه هو چیشد؟همه چی داشت درست پیش میرفت.چرا یه دفه همه چی بهم ریخت؟!
بعد زمین رو به آسمون میدوزی و کلی گله میکنی پیش خدا که چرا یه دفه همچین شد....
بعدش بر خلاف اینکه این موضوع،یه زمانی چقد براتون مهم بوده،به راحتی فراموشش میکنین....
اما مدتی بعد باز یه اتفاقی میوفته که شما میفهمین ای دل غافل،اگه اون کار انجام میشد چه گندی زده میشد،چه آبرویی ازمون میرفت یا...
یک کم که بیشتر فکر میکنین دست خدا رو میبینین توی انجام نشدن اون کار.تازه یادمون میوفته که باید خدا رو شکر کنیم.و چقدر خدا مواظب بنده هاشه...
گفتم سر یه قضیه ای با دوستم بحثم شده؟ قبل از این بحث میخواستم یه کاری براش انجام بدم که از نظر خودم خیلی درست بود،اما هر بار نمیشد.یعنی به طرز شگفت آوری وسطای کار،کار خراب میشد.امروز فهمیدم که خدا چه رحمی کرده بهم که نشده اون کار انجام بشه...
خدایا ممنون که مراقبِ این بنده سر به هوات هستی.
تسلیت نوشت:ایام فاطمیه رو به همتون تسلیت میگم.
توجه نوشت:توجه کردین شماره پست با سال تولدم یکی شده؟
نمیدونم تا حالا همچین اتفاقی افتاده براتون یا نه:
بعضی وقتا ما آدما دلمون میخواد یه کاری رو انجام بدیم"حالا هر کاری،دعوت یه دوست،گرفت یه مهمونی،رفتن به مهمونی،زدن یه حرف توی یه جمع وحتی گاهی انجام یه کار ناپسند مثل دروغ و غیبت و....."
بعد انگار که نه انگار مثلا اون کار اشتباهه یا اینکه اصلا از نظر ما اون کار کاملا صحیحه و هیچ شکی در درست بودنش نداریم.و به حساب خودمون که اگه من ندونم این کار درسته یا غلط که به درد لای جرز دیوار میخورم!
تا یه جاهایی مثل اسب پیش میتازیم و خوشحال که داره اون کار انجام میشه.
بعد یه نشونی هایی میبینی"حالا حس ششم یا هفتم یا حرفای یه فرد مورد اطمینان یا..." مبنی بر اینکه بابا جان این کار اونقدر ها هم که فکر میکنی صحیح نیست ها....
اما باز هم میگی به خودت،که مگه میشه؟امکان نداره،اصلا این کار درسته درسته.
داری به نتیجه میرسی که یه دفه انگار خدا،خودِ خدا دستشو میاره و میگیره جلوی انجام اون کار رو.
یه جورایی تو داری پرت میشی توی دره اما دقیقا وسطای راه خدا میاد و تورو میزاره یه کم عقب تر از پرتگاه.
بعد تو که هنوز نفهمیدی چه خبره شاکی میشی که یه هو چیشد؟همه چی داشت درست پیش میرفت.چرا یه دفه همه چی بهم ریخت؟!
بعد زمین رو به آسمون میدوزی و کلی گله میکنی پیش خدا که چرا یه دفه همچین شد....
بعدش بر خلاف اینکه این موضوع،یه زمانی چقد براتون مهم بوده،به راحتی فراموشش میکنین....
اما مدتی بعد باز یه اتفاقی میوفته که شما میفهمین ای دل غافل،اگه اون کار انجام میشد چه گندی زده میشد،چه آبرویی ازمون میرفت یا...
یک کم که بیشتر فکر میکنین دست خدا رو میبینین توی انجام نشدن اون کار.تازه یادمون میوفته که باید خدا رو شکر کنیم.و چقدر خدا مواظب بنده هاشه...
گفتم سر یه قضیه ای با دوستم بحثم شده؟ قبل از این بحث میخواستم یه کاری براش انجام بدم که از نظر خودم خیلی درست بود،اما هر بار نمیشد.یعنی به طرز شگفت آوری وسطای کار،کار خراب میشد.امروز فهمیدم که خدا چه رحمی کرده بهم که نشده اون کار انجام بشه...
خدایا ممنون که مراقبِ این بنده سر به هوات هستی.
تسلیت نوشت:ایام فاطمیه رو به همتون تسلیت میگم.
توجه نوشت:توجه کردین شماره پست با سال تولدم یکی شده؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۱ ساعت توسط :)
|