73-عشق در کودکی...!
سلام.
اینی که دارم میگم مال خیلی وقت پیشه."حدود شش ماه قبل"
یه مدت قبل یکی از اقوام به دلایلی عمل کردن و مامان میخواستن برن پیششون عیادت.
مامان به من گفتم که تنهان و منم برم همراهشون.با اینکه میلی به رفتن نداشتم"چون عملشون خانومانه بوده و اینکه من هیچ هم زبونی نداشتم که باهاش حرف بزنم و حوصله نشستن کنار بزرگتر ها رو هم نداشتم"اما قبول کردم.
وقتی رفتیم خونشون دیدم خواهر زاده ی ایشونم هست.یه پسر۷-۸ساله!
تلویزیونم داشت برنامه کودک پخش میکرد و از اونجایی که من اگه مل مل نبینم روزم شب نمیشه نشستم مل مل ببینم.
دیدم پوریا"همون آقا پسر"نشسته از اون دور میخواد برنامه کودک ببینه اما روش نمیشه.
منم که تنها بودم بهش گفتم آقا خوشکله میای کنار من تلویزیون ببینیم من تنها نباشم؟؟!
یک کم منو نگاه کرد بعد اومد کنارم نشست.
ازش پرسیدم اسمش چیه.کلاس چندمه و ...
بعدم موقع رفتن ازش خداحافظی کردم و رفتیم.
این قضیه تموم شد تا اینکه دو ماه قبل یه جلسه خونه عمم بود که اونا هم بودن.من توی آشپز خونه داشتم به دختر عمم کمک میکردم دیدم مامان و بقیه هی از توی حال دارن اسم منو میارن.
منم که حساس روی اسمم از یک کیلومتری هرکی بگه حکیمه من متوجه میشم،اومدم بیرون گفتم چه نقشه ای برای حکیمه میکشین؟
بعد دیدم همه یه ی هو زدن زیر خنده....
حالا من همین جور هاج و واج موندم که چیشده که میخندن به من.
یه دفه مامان بزرگ پوریا گفتن که ما چند وقت پیش توی خونه داشتیم در مورد ازدواج یکی حرف میزدیم،یه دفه دیدم پوریا اومده گفته وقتی من بزرگ شدم خواستین برام زن بگیرین من حکیمه رو دوست دارم!

بعد میگفتن که ما گفتیم مامانی نمیشه،حکیمه که نمیتونه زن شما بشه و ...
بعد یه هو پوریا زده زیر گریه که من حکیمه رو میخوام!
ای چه برنامه کودک دیدنی شد ها...
ما اینم اونشب نادیده گرفتیم....
حتی فک کردم یادش رفته پوریا این قضیه رو...
اما یه چند روز قبل دیدیمشون دوباره.
داشتم با یه بنده خدایی حرف میزدم پوریا اومده میگه:
حکیمه خانوم،شما دارین با این حرف میزنین،ینی میخواین زنش بشین؟
بنده که این شکلی بودم حتی بدتر
پسره چشماش گرد شده میگه این چی میگه؟"خوشبختانه پسره ۲سال ازم کوچیکتره و یه جورایی داداشم میشه وگرنه که دیگه واویلا بیا و درستش کن!"
حالا کلی هم میخنده ها.
میگم نیشتو ببند محمد.
بعد به پوریا میگم نه خاله
من نمیخوام باهاش عروسی کنم.
بعد میگه پس با من عروسی میکنی؟
بهش میگم نه عزیزم نمیتونم با شمام عروسی کنم.چون شما خیلی از من کوچیکتری،من همسن خالتم.
اشک تو چشماش جمع شده میگه حکیمه خانوم یعنی دوسم نداری؟
میگم چرا خاله دوست دارم ولی اندازه داداشم.
یه هو زد زیر گریه و رفت پیش مامانش!
دوباره چند دقیقه بعد اومده میگه حکیمه خانوم میشه دوستون داشته باشم؟
من نمیفهمم این بچه این چیزا رو از کجا یاد گرفته؟کسی خبر داره تو مدرسه چی یاد اینا میدن؟
میگم بله خاله میشه،اما اندازه خالت.نه بیشتر.
میگه تو که خاله من نیستی.
من اندازه زنم دوست دارم حتی اگه تو زن من نشی....
بعد بهش گفتم خاله من نمیتونم زن خوبی برات باشم ها.
میگه چرا؟
میگم اخه من آشپزی بلد نیستم.نمیتونم غذا درست کنم.تازه خیلی هم بد اخلاقم.
میگه اشکال نداره.میریم بیرون غذا میخوریم.بعدشم من شمارو خیلی دوست دارم.غذا رو که دوست ندارم"قابل توجه بعضی از آقایون.یک کم از این فسقل بچه یاد بگیرین
"
آدم خل میشه ها....
دیگه نمیدونستم چی جوابشو بدم.
آخی اولین شکست عشقیشو خورد اونم در سن۸سالگی!
واقعا چی توی مغز این بچه ها میگذره؟!
خدا کنه یادش بره این چیزا رو.مثل اینکه موضوع براش خیلی جدیه.
بچه ها از صبح یه گنجیشک اومده هی به پنجره اتاق داداشم نوک میزنه.چرا؟!
اینقد خوشکله.
این روز ها یک جور عجیبی شدم.بداخلاق.تنهایی زده به سرم،به گمانم قلک دلم شکسته!
اینی که دارم میگم مال خیلی وقت پیشه."حدود شش ماه قبل"
یه مدت قبل یکی از اقوام به دلایلی عمل کردن و مامان میخواستن برن پیششون عیادت.
مامان به من گفتم که تنهان و منم برم همراهشون.با اینکه میلی به رفتن نداشتم"چون عملشون خانومانه بوده و اینکه من هیچ هم زبونی نداشتم که باهاش حرف بزنم و حوصله نشستن کنار بزرگتر ها رو هم نداشتم"اما قبول کردم.
وقتی رفتیم خونشون دیدم خواهر زاده ی ایشونم هست.یه پسر۷-۸ساله!
تلویزیونم داشت برنامه کودک پخش میکرد و از اونجایی که من اگه مل مل نبینم روزم شب نمیشه نشستم مل مل ببینم.
دیدم پوریا"همون آقا پسر"نشسته از اون دور میخواد برنامه کودک ببینه اما روش نمیشه.
منم که تنها بودم بهش گفتم آقا خوشکله میای کنار من تلویزیون ببینیم من تنها نباشم؟؟!
یک کم منو نگاه کرد بعد اومد کنارم نشست.
ازش پرسیدم اسمش چیه.کلاس چندمه و ...
بعدم موقع رفتن ازش خداحافظی کردم و رفتیم.
این قضیه تموم شد تا اینکه دو ماه قبل یه جلسه خونه عمم بود که اونا هم بودن.من توی آشپز خونه داشتم به دختر عمم کمک میکردم دیدم مامان و بقیه هی از توی حال دارن اسم منو میارن.
منم که حساس روی اسمم از یک کیلومتری هرکی بگه حکیمه من متوجه میشم،اومدم بیرون گفتم چه نقشه ای برای حکیمه میکشین؟
بعد دیدم همه یه ی هو زدن زیر خنده....
حالا من همین جور هاج و واج موندم که چیشده که میخندن به من.
یه دفه مامان بزرگ پوریا گفتن که ما چند وقت پیش توی خونه داشتیم در مورد ازدواج یکی حرف میزدیم،یه دفه دیدم پوریا اومده گفته وقتی من بزرگ شدم خواستین برام زن بگیرین من حکیمه رو دوست دارم!
بعد میگفتن که ما گفتیم مامانی نمیشه،حکیمه که نمیتونه زن شما بشه و ...
بعد یه هو پوریا زده زیر گریه که من حکیمه رو میخوام!
ای چه برنامه کودک دیدنی شد ها...

ما اینم اونشب نادیده گرفتیم....
حتی فک کردم یادش رفته پوریا این قضیه رو...
اما یه چند روز قبل دیدیمشون دوباره.
داشتم با یه بنده خدایی حرف میزدم پوریا اومده میگه:
حکیمه خانوم،شما دارین با این حرف میزنین،ینی میخواین زنش بشین؟
بنده که این شکلی بودم حتی بدتر
پسره چشماش گرد شده میگه این چی میگه؟"خوشبختانه پسره ۲سال ازم کوچیکتره و یه جورایی داداشم میشه وگرنه که دیگه واویلا بیا و درستش کن!"
حالا کلی هم میخنده ها.
میگم نیشتو ببند محمد.
بعد به پوریا میگم نه خاله
بعد میگه پس با من عروسی میکنی؟
بهش میگم نه عزیزم نمیتونم با شمام عروسی کنم.چون شما خیلی از من کوچیکتری،من همسن خالتم.
اشک تو چشماش جمع شده میگه حکیمه خانوم یعنی دوسم نداری؟
میگم چرا خاله دوست دارم ولی اندازه داداشم.
یه هو زد زیر گریه و رفت پیش مامانش!
دوباره چند دقیقه بعد اومده میگه حکیمه خانوم میشه دوستون داشته باشم؟
من نمیفهمم این بچه این چیزا رو از کجا یاد گرفته؟کسی خبر داره تو مدرسه چی یاد اینا میدن؟
میگم بله خاله میشه،اما اندازه خالت.نه بیشتر.
میگه تو که خاله من نیستی.
من اندازه زنم دوست دارم حتی اگه تو زن من نشی....
بعد بهش گفتم خاله من نمیتونم زن خوبی برات باشم ها.
میگه چرا؟
میگم اخه من آشپزی بلد نیستم.نمیتونم غذا درست کنم.تازه خیلی هم بد اخلاقم.
میگه اشکال نداره.میریم بیرون غذا میخوریم.بعدشم من شمارو خیلی دوست دارم.غذا رو که دوست ندارم"قابل توجه بعضی از آقایون.یک کم از این فسقل بچه یاد بگیرین
آدم خل میشه ها....
دیگه نمیدونستم چی جوابشو بدم.
آخی اولین شکست عشقیشو خورد اونم در سن۸سالگی!
واقعا چی توی مغز این بچه ها میگذره؟!
خدا کنه یادش بره این چیزا رو.مثل اینکه موضوع براش خیلی جدیه.
بچه ها از صبح یه گنجیشک اومده هی به پنجره اتاق داداشم نوک میزنه.چرا؟!
اینقد خوشکله.
این روز ها یک جور عجیبی شدم.بداخلاق.تنهایی زده به سرم،به گمانم قلک دلم شکسته!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت توسط :)
|