سلام!

اولا که ببخشین که یه مدته نیومدم و دلاتون برام تنگ شده!
دوما دارم میرم!اما نگران نباشین زودی میام انشاالله"ستاد افرادی که خیلی خودشون رو تحویل میگیرن!"

قضیه از اینجا شروع شد که۳شنبه هفته قبل بچه ها گفتن یه اردوی جمکران برگزار شده و گفتن منم برم.بنده شب اومدم خونه و به این امید که اجازه مگیرم اما مامان و بابا"بر خلاف همیشه"نمیدونم چرا،اما دوست نداشتم برم""اجازه نمیدن موضوع رو مطرح کردم و دیدم زارتی مامان اجازه دادن و گفتن که برم و یه تحول هم هست برام.
خلاصه که منم اسمس دادم به زهرا و گفتم اسمم رو بنویسه.
آقاجان همچین که اسم من رفت توی لیست یه دلشوره ی عجیبا غریبا بهم دست داد.
حالا هرچی سعی کردم که از خودم دورش کنم فایده نداشت.
به مامان چیزی نگفتم،چون حدس زدم تا فردا که قراره پول رو بدم تموم میشه استرسم.
فردا صبح شاید باور نکنین از استرس اشکام در اومده بود.هرچی به زهرا میگم زهرا اسمم رو خط بزن میگفت امکان نداره.ما هستیم تو هم باید باشی.خلاصه به هزار بدبختی و التماس اسمم رو خط زد....


تا اینکه شنبه بهم زنگ زد و گفت حکیمه باید بیای.اصلا با مامانت و آبجیت بیا.
بازم قبول نکردم.گفت به مامانت زنگ بزن اجازتو بگیر چون ما اسمتو نوشتیم.
خلاصه اینکه بنده همین جوری یه ی هو مسافر جمکران شدم.
این مسافرت به نظرم معنای واقعیه طلبیده شدنه.چون من هرچی خواستم ازش در برم نشد که نشد...
جالب اینه که نجمه هم مسافر شده!

نجمه که خیلی خوش به حالش شده.چون اولا"به قول خودش"توی خواب هم نمیدیده که من اجازه بدم با دوستای من بیاد مسافرت و اینکه باز هم در خواب نمیدیده که یه روزی توی سنین دبیرستان یه اردوی دانشجویی بره.
بچه کلی ذوق مرگ شده.الهی....
تازه به من میگه حکیمه،من میرم کلی پیش دوستام کلاس میزارم که من با خواهرم  دارم میرم مسافرت."چون این جور رفتارهای مهربانانه از من فقط صد سال یک بار دیده میشه!"

ان شاالله عصر ساعت۳راه میوفتیم و جمعه هم بمیم ،و اینکه حلالم کنین.رفتنم با خودمه برگشتم با خدا.
همتون رو دعا میکنم.دعام کنین.

پ ن۱:ببخشین که یه مدت شما و وبلاگاتون رو از وجود خودم خالی گذاشتم!

پ ن۲:چه لذتی داره دست توی دست یکی از عزیز ترین افراد زندگیت توی خیابون راه بری...

پ ن۳:دوستون دارم زیاد.


پ ن۴:مامانم دیشب میگن:حکیمه شما که جفتتون برین،خونه خیلی ساکت میشه.من نمیخوام
وجود بنده به تنهایی کلی سرو صدا ایجاد میکنه.من یه پا آلودگی صوتی هستم توی خونه.

پ ن آخر:کی،چی سوغاتی میخواد؟؟؟؟؟؟!

و اینکه به لطف خدا و به کمک بابام بنده لب طاب"دوست دارم لپ تاپ رو اینجوری بنویسم.حرفی هس؟!" دار شدم.
نمیدونم چرا،اما همیشه احساس میکردم داشتن لب طاب یکی از اون آرزو هایی هست که هیچوقت بهش نمیرسم.برای همین هیچوقت برای رسیدن بهش تلاش نمیکردم.که به گفته ی بابام توکل و ایمانم به خدا کمه.چون اگه برای داشتن اون چیزایی که نیاز دارم تلاش کنم خدا خودش همه چی رو جور میکنه.
و اینکه نمیدونم چرا تا حالا مطرح نکرده بودم لب طاب میخوام؟!

خدای مهربونم ممنون برای همه چیز!

خداحافظ    !