سلام.
خوبین؟
الان کی فهمیده من شنبه میانترم دارم؟!هرکی جای من بود احتمالا الان از پای کتاب بلند نمیشد تا کتاب رو قورت نداده.
خب دعوا نکنین.
امروز۷صبح از خواب بیدار شدم رفتم کتابخونه درس خوندم.بزنین اون کف قشنگه رو.
خب راستش رفتم اما درس خوندنم نمی یومد اما به هربدبختی بود خوندم مقداری.
من از سالی که کنکور میخواستم بدم عضو کتابخونه بودم.
اونجا یکی از کتابدارا به اسم خانم الف بود که خیلی خیلی با من لجه.اصلا منو که می بینه کهیر میزنه...
من کاریش نکردم ها!"خدا بدونه"
قضیه این بود که من همیشه میرفتم توی بخش کودکان درس میخوندم.اوایل کاری نداشت به کارم.
بعد یه مدت یه پسره که دانشجو بود میومد مینشست توی بخش کودکان.
بعد یه مدت دیگه این خانم الف هی به من گیر میداد که نباید اینجا بشینی.یه روزم که حسابی رفته بودم توی درس اومد با اخم و خیلی بی ادبانه منو از اون جا بلند کرد.
منم طبق اخلاقم اول هیچی نگفتم بهش.گفتم خب میرم میشینم توی سالن.
دوساعت بعدش که اومدم بیرون دیدم اون پسره رفته نشسته توی بخش کودکان!
منم رفتم گفتم ببخشین خانم الف من میتونم برم بشینم توی بخش کودکان؟!اخم هاش رو کشید توی هم و گفت که نه.منم گفتم چرا پس اون آقا پسر نشستن اونجا؟!
یه ی هو جا خورد.بعد چند لحظه مکث جواب داد الان میرم میگم بیاد بیرون.منم گفتم مثل اینکه شما عادت دارین وسط درس خوندن ملت برین اذیتشون کنین.من نگفتم اون بنده خدارو بندازین بیرون میگم اگه قانونی هست باید برای همه باشه و اگرم ایشون نشستن منم میرم میشینم.
یعنی در حد انفجار بود خانمه.
به جون خودم فک کنم عاشق پسره بود.از اون روز ببعد شدیم کارد و خیار.البته من هر بار سعی کردم از در دوستی وارد شم ایشون با اون کینه شتریشون نزاشتن.
امروز نشسته بود پشت کامپیوتر بهش سلام کردم گفتم خانم الف میتونم برم بخش کودکان؟! یه نگاهی کرد نزدیک بود سکته کنم.گفت نخیرم.بالا۱۰۰تا صندلیه برو همون جا بخون.
منم که جوش اورده بودم سعی کردم خودم رو کنترل کنم.رفتم روی حیاط یک چند دقیقه آروم شدم اومدم دوباره گفتم میخوام برم بخش کودکان کتاب بخونم.گفت همش تقصیر ماست دیگه.
"با غضب بخونین"گفتم ببخشین ینی چی تقصیر شماست؟!میخواین کتاب هام رو بزارم همین جا کنار شما تا باور کنید نمیخوام درس بخونم؟!گفت برو.وسایلتم بردار من مسولیتشون رو به عهده نمیگیرم.
دختره ی از دماغ فیل افتاده.یعنی حکیمه نیستم اگه حال تورو نگیرم.لوس!
منم رفتم یه نیم ساعت توی بخش کودکان نشستم.دلم میخواد بزنمش ها....

یه بار دیگه تابستون بود فک کنم.یه متن زبان نوشته بودم توی یه سر رسید تا معنیش کنم.روزا میرفتم توی مرجع و اون متن رو معنی میکردم.بقیه کتابدارا کارم نداشتن"توی مرجع نباید درس خوند"یه روز همینجور اومدم رد شم یه هو خانم الف گفت توی مرجع نمیشه درس خوند.گفتم سلام،نمیخوام درس بخونم.دارم یه متن ترجمه میکنم.یه نگاهی به مداد و سر رسید توی دستم کرد و گفت خدا بهتر میدونه.
منم رفتم جلو گفتم الان نشونتون میدم.خیلی جا خورد."توقع داره التماسش کنم تو رو خدا منو دوست داشته باش.یا تورو خدا بزار برم بشینم توی مرجع!"گفت نمیخواد حرفتو باور میکنم.
منم که دیگه به نقطه جوش رسیده بودم بهش گفتم میخوام مطمعن شین.دفترم رو باز کردم و نشونش دادم.
بعدشم گفتم دیدین؟اجازه هست برم مرجع؟!
گفت من که گفتم حرفت رو باور میکنم."قیافش یه جوری بود انگار میخواست منو بخوره"
دلم میخواد اینقد بزنمش صدای .... بده."اگه مامانم بفهمه همچین حرفا و احساساتی دارم دلش میشکنه که چقد وقت صرف تربیت من کرده ولی همش بر باد  فنا رفته..."
دوستام میگن احتمالا اون پسره تو رو دوست داشته و خانم الف عاشق اون!از بس که همه میفهمن این چقد برخوردش بده با من.
یه بار دیگه بهش گفتم من این کتابی که اوردین رو نمیخواستم.یه هو مشتشت رو زد روی میز و با حرص رفت توی مخزن.
یه آقایی کنار من وایستاده بود رو کرد به من گفت:این خانومه مشکل روانی داره؟!
کم مونده بود بگم دمت گرم برادر.شیر مادرت حلالت.زدی به هدف.منتها وقتی منو میبینه مریضی روانیش پیشرفت میکنه!
اینم از امروز من با خانم الف.ولی خب دوست دارم این کدورت که واقعا نمیدونم به چه دلیلی رفته توی دلش و چرا من مستحق این خشانت هستم رو از دلش در بیارم.

به این میگن درس خوندن با اعمال شاقه!

کار خدا همیشه هم پست هامون به هم میخوره.مثلا یک ماه نمیرم کتابخونه بعد وقتی میرم روز شیفت ایشونه!ولی خوشم میاد وقتی منو میبینه قاطی میکنه.ولی برام عجیبه یه دختر جوون اینقد اعصاب نداره....