سلام.
نماز روزه هاتون قبول باشه.
بنده که تا اینجا فقط دو تا روزه گرفتم به دلایلی که میگم براتون.

دیدین بعضی وقتا به بعضی چیزا که فکر میکنیم ترس تمام وجودمون رو میگیره،اونقد که ترجیح میدی اصلن بهش فکر نکنی؟!
شده گاهی وقتا خودتون از قبل و بدون اطلاع قبلی با انجام یک سری کارها مهیا و اماده ی یک اتفاقی بشین؟
شده قبل از به وقوع پیوستن یه اتفاقی یه جوری منتظرش باشین؟نه انتظار کلمه مناسبی نیست،منظورم اینه که یه جورایی آمادگی پیدا میکنین برای اون اتفاق؟
همه اینا رو گفتم که برسم به اصل مطلب.
اصل مطلب دردناکه برای من و خانوادم...


اینکه قرار بود ۳هفته قبل بریم مسافرت اما یه دفه همه چیز کنسل میشه و ما۴-۵روز کرمان میمونیم پیش بی بی جان و آقا بزرگ.
اینکه اتفاقی یک هفته قبل کرمان بودیم.اینکه همه یه سری تغییرات رو متوجه شدن اما دلیلش رو نمیدونستن...
حتی خونه تکونی قبل از ماه رمضون...

شنبه بود.روز اول ماه رمضان.
افطار کردیم.ساعتای ۹بود که مامانم رفت پای تلفن و قبلش گفت چرا امروز بی بی جان زنگ نزدن؟
بعد گوشی رو برداشت و زنگ زد خونشون.داییم جواب دادن و دیدم مامان هی میگن که اتفاقی افتاده؟
و اینکه دیدم بابام پاشد از سر جاش و وایستاده مامان و نگاه میکنه....

به بابام گفتم بابا اتفاقی افتاده؟
بابام گفت بله.
گفتم برای آقا بزرگ؟
گفت بله.
گفتم زنده هستن که؟
گفت نه...!
باور نکردم.گفتم بابا شوخی قشنگی نیست.
هیچی نگفتن.
دیدم مامان چشماش پر از اشک شد و پاشد از پای تلفن...

این همون واقعیتیه که همه مخصوصا مامانم ازش میترسیدن.
خدایا با وابستگی شدید مامان به آقابزرگ چیکار کنم؟!

این شد که ما صبح بعد از سحر رفتیم کرمان.
دایی از مشهد،خاله از یزد...

مراسم تشییع خیلی سریع پیش رفت طوری که هنوز باورم نمیشه.
گفتن که یکی از نشانه های کسی که خوش اخلاقه اینه که مراسم خاکسپاریش سریع پیش میره.شاید باور نکنین،یا شاید بگین چون فوت کردن میگم،اما خدا شاهده که هیچکس صدای بلندشون رو نشنیده بود.هیچکس بداحخلاقی ندیده بود ازشون.آروم و مهربون.
یادتونه گفتم روز پدر دلم گرفته که آقابزرگ کرمانن؟
امسال روز پدر آقابزرگ دیگه کرمانم نیستن...
جالب تر که همه چی روی روال پیش رفت.انگار نه انگار که کسی دوست نداره تن آقابزرگ رو به خاک بسپاره...

توی قطعه والدین شهدا دفنشون کردن.
دایی حسین قطعا اومدن پیشوازشون.
مرگشون کمتر از ۵ دقیقه بیشتر طول نکشیده.
یه مرگ خیلی خیلی راحت...

خدایا منم یه مرگ راحت میخوام.به همون راحتی که آقابزرگ داشتن.

هیچوقت این رو دوست نداشتم که ادما برای مرگ یک نفر هرچی کار دارن رو کنسل میکنن تا بیان برای مراسم اما برای عروسی اینجوری نیست معمولا.اگه کسی نتونست بیاد فقط برات آرزوی خوشبختی میکنه.

تا ۴شنبه کرمان بودیم.دیروز عصر بم مراسم داشتیم و فردا هم کرمان مراسم هفتمه.

میشه برای آقابزرگم یه فاتحه بخونین؟

و اینکه انگار آقا بزرگ مهمون ویژه ای بودن با بلیط مستقیم از اینجا برای رفتن پیش خدا...
ما اینجا مهمون خداییم و آقا بزرگ اونجا.

یه چند سال قبل نمیدونم بحث در مورد چی بود.از آقا بزرگ پرسیدن نظرتون در مورد مرگ چیه؟
گفتن وقتی انسان روی زمین زندگی کرد و خسته شد،خدا برای تنوع اونو میبره پیش خودش.به همین راحتی....

اون موقع پیش خودم گفتم چه جوری میتونن در مورد مرگ اینقد آروم و طبیعی حرف بزنن؟امروز فهمیدم انگار حرفشون حرف نبود فقط.بهش عمل کردن.به همین راحتی...

انگار وقتی کسی توی زمان حیاتش باعث آزار کسی نشه با مرگشم کسی رو به سختی نمیندازه.یادم نمیاد توی زندگیشون باعث آزار کسی شده باشن.توی مرگشون هم همینطور.انگار میدونستن بچه هاشون باید از راه دور بیان.توی تابستون مدرسه ندارن و کار کمتره.توی ماه رمضون هم که دیگه پذیرایی نباید انجام بشه.چه مرگ برنامه ریزی شده ای...

خدایا کاری کن با مرگم برای هیچکس سختی ایجاد نشه.یه مرگ برنامه ریزی شده میخوام ازت.

قبر ها رو که نگاه میکردم با خودم فکر کردم این قبر ها که خیلی باریکن.آیا وقتی بمیرم جا میشم توشون؟دوست ندارم قبرم تنگ باشه.از جای تنگ خوشم نمیاد اصلا!